چهلمین روز آتش به جانان

ساختمان قدیمی پلاسکو

صبح روز پنج شنبه بود روی تختم دراز کشیده بودم ، کمی کسالت داشتم و می خواستم دیرتر برای آماده کردن صبحانه بلند شوم ، صدای آژیر آمبولانس ها و ماشین های آتش نشانی به گوش می رسید و احساس کردم این سر و صداها کمی بشتر از حد معمول است با خودم گفتم باز هم در این جههوری اتفاقی افتاده که این همه سر و صدا شنیده می شود .

پسندیدم(۶)نپسندیدم(۰)
Continue Reading

استقبال از نوروز

بهمن ماه بود ، کمی مانده بود به نوروز ، مدت ها بود تصمیم داشتم یه کاری انجام دهم ، هم خوب باشد و هم متفاوت ، و از همه مهمتر تاثیر گذار .
چند سالی دغدغه آلودگی های محیط زیستی داشتم ، برنامه های متفاوت را در ذهن می پروراندم و حلاجی می کردم ، مشورت می کردم .
اما هر بار هیچ کدام از آن چیزی که دوست داشتم انجام دهم اتفاق نمی افتاد ، هر بار به بهانه ای ……
اما این بار مصمم بودم ، مصمم برای انجام یک کار سخت  ، سخت نه از بعد زمختی و سنگینی ، بلکه از بعد سنت شکنی و هنجار شکنی .
یک بانو با لباس صورتی ، با یک کاور سفید و عکس یک بچه بر روی کاور در میان دود شهر ، دویدن ، و دویدن طولانی ترین خیابان تهران بزرگ ، تجریش تا راه آهن .
دویدم ، برایم سخت بود ، دلهره هم داشتم و گاهی خجالت …. اما دویدم تا بگویم ای هموطنان ما به درختان نیازمندیم …..
این دویدن برایم آغازی بود ، آغازی برای شروع کارهای بزرگتر ، آغازی برای شروع یک همراهی ، و من خوشحال بودم ……

پسندیدم(۱)نپسندیدم(۰)
Continue Reading