گریز خورشید

گریز خورشید
گریز خورشید

یک روز مانده به آخر اردیبهشت ، و من بر آنم که برای یک پیاده روی سبک  به یکی از زیباترین مناطق ییلاقی تهران  پا بگذارم .

نمی شود نرفت ، هم آخر اردیبهشت است ، هم هوا جوری خاص که گاه می بارد و گاه خوشید می نازد .

ساعت حدود نه صبح است ، بلند می شوم سلانه سلانه کوله ام را می بندم ، چای ، خرما ، کمی میوه و غذا و دو تا بادگیر ، یکی برای رویا ، یکی برای خودم . گوشی را بر می دارم به رویا زنگ می زنم که آماده ای حرکت کن ، من از خانه بیرون می آیم .

قرار من و رویا سر خیابان آزادی نزدیک رودکی است . طبق معمول با بی آر تی تقاطع آزادی نواب ، به سمت تجریش حرکت می کنیم . از آنجایی که برنامه امروز خیلی تفریحی و تفننی است قبل از حرکت به سمت بالا کمی داخل بازارچه تجریش و مغازه های لوکس آنجا یک چرخکی می زنیم .

بلاخره ساعت حدود یازده و نیم به سمت بالا حرکت می کنیم . میدان تجریش ، مدتها بود نرفته بودم ، یک حال و هوایی داشت ، مرا یاد یازده سال پیش انداخت که کوهنوردی را از اینجا شروع کردم و مدتها بدون کفش کوه و کوله تقریبا هر هفته کارم بود بروم پلنگچال و برگردم .

مسجد میدان درکه ، میدان کوچک درکه ، مغازه هایی با انواع لواشک و میوه های مخصوص فصل کوهستان درکه ، کوچه پس کوچه های تنگ که آدم را یاد کوچه های آشنایی قدیم شهرها در داستانها می اندازد ، و خانه ها و بناهای قدیمی که هنوز در این کوچه های آشنایی بر جا مانده است …..

آرام آرام به سمت بالا حرکت می کنیم و من هی بر سر رویا غر می زنم که چرا کفش کوه نپوشیدی ، و رویا می خندد و می گوید باز شروع کردی ، و من خیلی عصبانی از اینکه رویا با یک کفش معمولی آمده ، اما به سختی خودم را کنترل می کنم و او هی مرا آرام می کند ، ولی عصانیت من جدی است .

چاره ای نیست ، آمدیم و این دختر به حرفم گوش نکرد و کفش کوه نپوشید ، ولی من نمی خواهم این روز اردیبهشتی را خراب کنم آن هم در درکه .

کوچه ها را یکی پس از دیگری طی می کنیم و به انتهای جاده باریک آسفالت شده می رسیم ، یک دید و منظر فوق العاده زیبا که حس زندگی را در انسان صد چندان می کند .

از همین ابتدا درختان تن نازی می کنند ، گاه گاهی صدای پرنده هم می شنوی ، خورشید هم هست ، در این میان ابر گاهی به خورشید سرک می کشد ، گویی او را برای عشق بازی نشانه کرده است ، درست مثل پسران هفده هجده ساله که دخترکان تازه به بلوغ رسیده را تعقیب و گریزمی کنند ، خوب اگر بنگری عشق و عشق بازی را همینجا می نگری .

یاد سعدی شیراز می افتد آدم ، که می گوید :

بوی گل و و بانگ مرغ برخاست           هنگام نشاط و روز صحراست

فراش خزان ورق بیفشاند                       فراش صبا چمن بیاراست

ما را سر باغ و بوستان نیست         هر جا که توئی تفرج آن جاست

هر چه که جلوتر می روی زیبائی ها بیشتر جلوه می کند ، صدای آب نیز می آید ، مردمان را می بینی که می خواهند  در این پنج شنبه آخر اردیبهشت از فرصت استفاده کنند و با طبیعت همراه شوند .

گاه گاهی در حین مسیر دختران و پسران جوان را به حالتی مطلوب می بینی که برخلاف دید عامه رفتارشان زیبا و عاشقانه است ، دست در دست هم ، شانه به شانه ، گیسو به گیسو ، لب به لب ، خورشید و ابر را همراهی می کنن . این همه زیبایی  ؟

فتبارک الله احسن الخالقین .

کمی راه رفتیم ، حرف زدیم از آن همه حس زیبا می گفتیم  ، می خندیدم ، و گاهی رویا از حرف های طنز آلود من که بعضی موقع به بی ادبی نزدیک می شد اینقدر می خندید که از شدت خنده می نشست .

روز خوبی بود ، همچنان که می رفتیم همراه با شوخی و ادا در آوردن عکاسی هم می کردیم ، در یکی از این کافه ها نشستیم و کمی غذا خوردیم ، استرحت کوتاهی کردیم و باز هم به سمت بالا حرکت کردیم تا نزدیک اذغال چال رسیدیم ساعت حدود چهار بعد از ظهر بود هوا کمی تاریک شد ، انگار ابر از دست خورشید عصبانی شده بود از آن همه ناز و ادا .

گفتم رویا دارد باران می آید بالاتر نرویم ، رویا مکثی کرد و گفت برویم ، گفتم با آن کفشی که پوشیدی تا همین جا هم زیاد است .

باران شروع به باریدن گرفت ، بادگیرها را از کوله در آوردم ، یکی را به رویا دادم و یکی را خودم پوشیدم ، در همین بین کمی نشستیم ، پیر مردی به ما ملحق شد کمی شعر خواند و کمی از دکتر مصدق گفت ، که من به شوخی گفتم ای کاش باز هم دکتر مصدق داشتیم ، و اگر داشتیم من او را هیچ وقت ول نمی کردم ، که بلافاصله بعد از تمام شدن این جمله من ناخودآگاه هر سه مان قهقه خندیدم .

چه می شود کرد ؟ جوانی است و خواستن بر جوانان که هم عیب نیست ، مگر می شود نخواست ؟ این همه زیبایی در این فاصله کم از تهران دود آلود و هزار چهره ، صد البته که خواستن را می طلبد، به آغوش کشیدن را ، صدای آب رود شنیدن را ، درخت و گل و گیاه دیدن را ، تعقیب ابر و گریز خورشید را ، غرش رعد و برق را ، و اینکه آیا خورشید با آن همه ناز و تنعم بالاخره تن به آغوش ابر خواهد داد حتی به شوخی ؟!

من و رویا در میان بارش باران برگشتیم و هر چه باران بیشتر می شد لحظات ما زیباتر و ما خوشحال تر می شدیم ، و من در این میان با آن احساس عاشقانه ای که همه جا با من همراه است یکی از زیباترین غزلیات شیخ اجل سعدی شیرازی را با خود زمزمه می کردم که تقدیم شما خوانندگان عزیز می کنم .

صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست                   چاره عشق احتمال شرط محبت وفاست

مالک رد و قبول هر چه کند پادشاست                                گر بزند حاکم است ور بنوازد رواست

گر چه بخواند هنوز دست جزع بر دعاست                           ور چه براند هنوز روی امید از قفاست

برق یمانی بجست باد بهاری بخاست                            طاقت مجنون برفت خیمه لیلی کجاست

غفلت از ایام عشق پیش محقق خطاست                          اول صبح است خیز کاخر دنیا فناست

صحبت یار عزیز حاصل دور بقاست                          یک دمه دیدار دوست هر دو جهانش بهاست

درد دل دوستان گر تو پسندی رواست                        هر چه مراد شماست غایت مقصود ماست

از در خویشم مران کاین نه طریق وفاست                  در همه شهری غریب در همه ملکی گداشت

با همه جرمم امید با همه خوفم رجاست                      گر درم ما مس است لطف شما کیمیاست

سعدی اگر عاشقی میل وصالت چراست               هر که دل دوست جست مصلحت خود نخواست

پسندیدم(۷)نپسندیدم(۰)
(Visited 187 times, 1 visits today)

دیگر نوشته‌های شهربانو

11 دیدگاه

  1. خیلی زیبا بود شهربانو جان، چه روز خوب و خاطره انگیزی بود، خیلی خوش گذشت عزیزم، به امید روزهای خوش و شاد در آینده

    پسندیدم(۱)نپسندیدم(۰)
  2. سلام بچه محل و وقت بخیر
    نوشته تون بسیار عالی. شیوا و رسا. حس بودن در چنین حال و هوایی در حین خوندن به آدم دست میده.
    ایام همیشه بکام.

    پسندیدم(۰)نپسندیدم(۰)
  3. سلام به همه بچه محله های خودم ، ممنونم که مطالب من و می خونید ، این قضیه من و بیشتر از هر چیزی خوشحال می کنه میدوارم بتونم تاثیر گذار باشم .

    پسندیدم(۰)نپسندیدم(۰)
  4. سلام. موفق باشید . انشاالله شاهد نوشته های بعدی شما در زمینه روستای من ماشک تهرانچی اعم ازاولین های ماشک تهرانچی( اولین مدرسه . اولین مسجد . اولین ...) و سوابق سکونت و نحوه زندگی آنها در گذشته باشیم . نویسنده ها کارشون سخته و مجبورند که تحقیق کنند و خواننده ها بدون زحمت استفاده کنند.
    موفق باشید

    پسندیدم(۱)نپسندیدم(۰)
    1. سلام آقا رضا ۱۳۴۴
      درود بر شما بچه محل گل و عزیز. اول ممنونم از شما که نوشته های من و می خوانید. بی نهایت سپاسگزار هستم با همه وجود.
      در ثانی خوشحال تر می شدم اگه می دونستم شما کدوم آقا رضا ماشکی هستی.
      و البته من فقط یک بلاگر ساده معمولی هستم کو تا برسم به نویسنده شدن، ولی از لطف تون بچه محل خیلی ممنونم که به من عنایت دارید.
      در نهایت سعی می کنم در مورد ماشک هم در آینده بنویسم. اما در حال حاضر احساس می کنم فعلاً شرایط برای نوشتن در مورد ماشک جور نیست.
      سلام به همه بچه محل ها برسونید و انشاءالله که ماشک امن و امان باشد و همیشه از شر بدیها به دور.
      شاد، پیروز و سربلند باشید.

      پسندیدم(۰)نپسندیدم(۰)
  5. بازتاب: Melanie Glastrong

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *