کوروش

کوروش

نامش رمضان علی بود ، بچه های محل و فک و فامیل کوروش صدایش می کردند . کوروش در سال ۱۳۵۲ در روستای ماشک تهرانچی به دنیا آمد . تحصیلاتش سیکل بود ، حدود ده سال پیش پدر و مادرش را از دست داد و به همراه خواهر کوچکش فاطمه تنها ماند . برادر و خواهر بزرگتر از خودش هم داشت ، اما آنها ازدواج کرده بودند و هر کدام سمت و سویی .

کوروش شالیزار کوچکی داشت که به همراه خواهرش فاطمه آن را رتق و فتق می کردند ، در کنار مزرعه داری صیفی کاری هم می کردند و چند مرغ و خروس و گاو نیز برای گذران زندگی پرورش می دادند .
کوروش از بچگی به اسب سواری علاقه خاصی داشت ، یادم می آید از کودکی سوار بر اسب های رام نشدنی می شد و آنها را رام می کرد و همه را متحیر می نمود .
در بعضی از مواقع می دیدم کوروش آنچنان با اسب یورقه می تازد که مردم روستا می ترسیدند و شروع به داد و فریاد می کردند و من می خندیدم ، می گفتم کوروش یک کابوی آمریکایی است .
بعد از اینکه کوروش و فاطمه پدر و مادرشان را از دست دادند  آرام آرام پای اطرافیان از خانه اشان افتاد ، تنهایی نتیجه فوت پدر و مادرشان بود ، گویی آنها طبل خدا را نقاره زده بودند ، هر روز نسبت به روز قبل تنها تر .
زندگی آنها به دور از هر تجمل و زرق و برق بود ، ساده و بی آلایش . نه از مدل لباس خبری بود نه از مسافرت و …….
ده سال کوروش با خواهرش زندگی کرد و در طول این سال ها مثل همه خانواده های دیگر در ایران (که سابقه دیرینه در غیبت و …. ) دارند از حرف و حدیث ها به دور نبود ، هر دم از آن باغ بری می رسید ، اما کوروش دم بر نمی آورد و فقط لبخند می زد .
یک سال پیش فاطمه خواهر کوچیک کوروش ازدواج کرد و به خانه بخت رفت .
کوروش دیگر تنهای تنها شده بود ، نه نهارش معلوم بود چیست نه شامش ، دیگر فاطمه نبود برایش میرزا قاسمی با کته بپزد .
دیگر کسی از حالش به خوبی خبر نداشت مگر چند تن از دوستانش . حتی من نیز حالش را نمی پرسیدم ، گاه گاهی سر جاده می دیدمش و با او خیلی مختصر احوالپرسی می کردم ، اما کوروش همیشه لبخند به لب داشت و در یکی از مغازه های ده با پسران محله شب نشینی هایی داشت ، آنجا حالش خوب بود با دوستان .
شنیدم کوروش یک بار عاشق دختری شد ، او دختر را دوست داشت و دختر نیز او را ، اما پیغام و پسغام ها زودتر از کوروش به خواستگاری دختر رفتند ، که مگر دخترتان را از سر راه آورده اید می خواهید به او بدهید ، او چنین است و چنان …… و این ازدواج هیچ وقت سر نگرفت .
کوروش تنها ، تنها بود ، و هیچ کس نخواست یاریش کند که او از تنهایی در بیاید ، چرا ؟! نمی دانم .
کوروش هیچ وقت ازدواج نکرد ، رابطه ای نداشت و به قول خیلی از دوستان ازدواج موقت هم نداشت تا کمی از لذت عشقبازی زناشویی را تجربه کند ، در حالی که چهل و دو سال از عمرش می گذشت . مسئول این همه تلخی در زندگی یک جوان چه کسی می تواند باشد نمی دانم ؟!
اما کوروش امسال چیزی دیگر در سر می پروراند ، شنیدم که می گفت می خواهم بروم ، می خواهم به تهران بروم ، دیگر کار کشاورزی نمی کنم ، می روم آنجا مشغول به کار می شوم .
اما در همین حین گویی تقدیر و زندگی در حال رقم زدن چیزی دیگر برای او بودند ، در غروب روز دوشنبه سی ام فروردین ماه سال ۱۳۹۵ ، کوروش به همراه دوستش در نزدیک سه راهی لشت نشاء شهر آستانه اشرفیه با موتور تصادف می کند و دوستش حبیب پدرود در جا دار فانی را ودا می گوید و مادر و دو دختر خردسالش را تنها می گذارد ، و کوروش با وضعیتی بسیار بد راهی بیمارستان می شود .
پس از معاینات و بررسی پزشکان روز بعد اعلام می کنند که مرگ مغزی شده و او هر لحظه خواهد رفت .
در روز چهارشنبه اول اردیبهشت ماه خواهران و برادرانش رضایت به اهداء عضو او می دهند و در روز جمعه سوم اردیبهشت ماه اعضاء او اهدا می گردد ، و کوروش می رود همانگونه که خود گفته بود ” امسال می خواهم بروم ” ، مراسم تشیع و تدفین کوروش در صبح روز یکشنبه در روستای ماشک تهرانچی با خیل عظیمی از مردم برگزار می گردد و او به خاک سپرده می شود .
کوروش می رود اما با رفتنش به دیگران زندگی می بخشد .
مردمی که در طول ده سال تنهایی کوروش ، حالش را آن طور که باید نپرسیدند ، در حالیکه می توانستند مهربان تر باشند  ، شرمنده و گریه کنان ، با دلی پر از درد کوروش را به خاک سپردند و هر کدام در گوشه ای سرافکنده نشستند .
کوروش تو همبازی دوران کودکی ام بودی ، امروز این نوشته را برای تو نوشتم ، برای تویی که هیچ وقت حالت را در بزرگسالی به خاطر حرف و حدیث مردم نپرسیدم ، امروز در دنیای فمنیستی خود برای تو اشک می ریزم و با خود عهد می کنم دیگر هیچ وقت از حال کسی بی خبر نخواهم ماند ، دیگر همبازی های کودکیم را فراموش نخواهم کرد .
اما من برای تو طلب آمرزش از خداوند نمی کنم ، می دانم که در آغوش خداوند به عشقبازی مشغولی ، می دانم که دلت برای همه ما که هم اکنون بر سر می زنیم می سوزد ، برای ما دعا کن و هم اکنون که حالت خوب است از خداوند بخواه که ما را به خاطر کارهایی که نباید می کردیم و کردیم ، و برای کارهایی که باید می کردیم و نکردیم ببخشد .
دلم برایت تنگ می شود کوروش .
اگر دوست داشتنم را به پای مرده پرستی نگذارند با جرات می گویم دوستت دارم همبازی دوران کودکی ام .

امیدوارم کوروش و کوروش ها براای ما آموزه ای باشند که بیشتر قدردان هم باشیم و مهربانی و دوست داشتن را از همدیگر دریغ نکنیم تا بتوانیم در کنار هم با خوشی و شادکامی و صمیمیت بیشتری زندگی کنیم ، می دانم که همه ما به خاطر مشغله های سخت زندگی امروز کمی از هم دور شدیم .

اما می توانیم مهربانی را با هم تجربه کنیم .

با سپاس و احترام
شهربانو احمدی ماشک
اردیبهشت ۱۳۹۵

پسندیدم(۲۱)نپسندیدم(۰)
(Visited 257 times, 1 visits today)

دیگر نوشته‌های شهربانو

18 دیدگاه

  1. دروود بر بانوی همیشه سبز و رهای طبیعت و همیشه مسافر من هادی پسر مهناز نوه ی اکبر رمضانیم
    سلام شهربانوی عزیز مطلبت درباره ی کوروش خیلی زیبا و تاثیرگذار بود
    بسیار روان و کودکانه بود من و برد به سوجی کول و بابا سل و قندناهار و تیم بیجارو آوازهای بلند در حال گذر سفر فروتن با لودگی های طنز آلودش و مشت عباس با آوو لاکو و آقوز بازیها و ... تمام زیباییها و مشکلات و مهربانیهای اهالی
    متشکرم
    هممون وقت کم داریم برای زندگی پس اگر به حرف مردم کاری نداشته باشیم دوستون دارم
    متشکرم که یاد آوری کردین که ما خیلیا رو دوست داریم و خودمون نمیدونیم.

    پسندیدم(۱)نپسندیدم(۰)
    1. سلام هادی عزیز ، پسر نازنیم ، چقدر خوشحالم که تو هم اومدی اینجا ، مدتهاست ندیدمت پسر جان ، دلم براتون خیلی تنگ شده ، برای بچه گی هاتون ، برای ماهیگیری هاتون ، برای اون همه مهربانی ها . مرسی . واقعا ممنونم .
      برای مهربانی کردن نیاز به همه داریم . باید بخل و کینه و دشمنی ، حسادت و چشم هم چشمی رو کنار بذاریم . وقتش رسیده هادی . وقتش رسیده .
      من هم دوست تون دارم.

      پسندیدم(۱)نپسندیدم(۰)
  2. موهای تنم سیخ شد
    خدا بیامرزه آقا کوروش را
    امیدوارم روحش شاد باشه
    و در دنیای دیگه بهترین زندگی را داشته باشن
    مرسی

    پسندیدم(۰)نپسندیدم(۰)
  3. با تشکر از شما
    متن بسیار جالبی بود و بسیار تاسف خوردم در مورد این طرز فکر مردم در مورد کوروش ، از خداوندگار درخواست آمرزش می کنم برای ایشان.

    پسندیدم(۱)نپسندیدم(۰)
  4. سلام بچه محل
    وقت بخیر.
    من حمیدم. پسر آقای حسین ملاح.
    چند سالی از محل دور بودم. اگه بگم در طول سال شاید فقط یک هفته شمال میرم، اونهم ماشک، باور نمیکنید.
    بهرحال آشنایی چندانی با اهل محل ندارم. شناخت کمی نسبت به هم محلی های این دوره دارم. بیشتر خاطرات من از دوران کودکی و نوجوانیه تا حدود ۲۰ سال. الآن ۴۰ سالمه. محلیها بیشتر منو میشناسن تا من اونا رو.
    بگذریم. مراسمات ماشک رو داشتم نگاه میکردم که به سایت شما برخوردم. مطالب زیبایی نوشتید. احسنت به بانویی چون شما آنهم بانوانی از دیار خودم.
    کوروش رو میشناختم اما نه به زیبایی شناختی که شما توصیفش کردید. روحش شاد. واقعا از مطالب زیباتونم بسیار سپاسگذارم و امیدوارم که همچنین بنویسید.
    از کوروش همین رو بگم که منم حرف و حدیثای مردم رو شنیدم. این جماعت عادت کردند به چیزای بد دیدن و چیزای بد گفتن و چیزای بد شنیدن. قهوه خونه هم که پاتوق تهمت زدن و رواج مزخرفاته.
    جسارت نشه خدمت بچه محلا، من کلی میخوام عرض کنم. بقول شاعر:
    در حیرتم از مرام این مردم پست
    این طایفه زنده کُشِ مُرده پرست
    تا هست به خفت بکُشندش به جفا
    تا مُرد به عزت ببرندش سر دست

    و هستند چنین مردمانی...
    و همان بهتر که فقط خاطراتی گذشته از چنین دیاری باقی بماند. هر چند که اکثر مردم مملکت ما در حال زندگی نمیکنند. یا در گذشته اند یا در آین آینده. به امید روزی که ارزش لحظه لحظه دقایق رو در یابند و بهتره بگم دریابیم...

    پسندیدم(۱)نپسندیدم(۰)
  5. با سلام کوروش همسایه من بود یک جمله بگم بچه خوبی بودبایک صلوات وفاتحه برا ی روحش بفرسید با تشکر فریبرز گلی بور

    پسندیدم(۱)نپسندیدم(۰)
  6. باتشکر از زحمتات فراوان شما در خصوص کورش مطلب نوشتی ای کاش درخصوص شهید صدیق و شهد گلی بور وشهدای ماشک بخاطروطن وناموس وامنیت که ما الاان داریم مطلب مینوشتی خیلی خوب بود با تشکر فریبرز گلی بور

    پسندیدم(۰)نپسندیدم(۰)
    1. درود و عرض ادب جناب فریبرز گلی پور
      بچه محل خوب
      خوشحالم که نوشته های من و می خونید و اظهار نظر می کنید و بدونید که خواندن و اظهار نظر شما به من انرژی می ده و باعث می شه بیشتر تلاش کنم .
      اما باید بگم در نظر من هست از ماشک و ماشکی و از دوستانی که ذره ذره خاک ماشک بوی قدمهای اونا رو می ده و الان نیستن بنویسم و حتی کسانی که هستن و برای آبادانی ماشک و ایران تلاش می کنن .
      اما با توجه به شرایط فعلی ، یک مقدار زمان لازم هست تا مردمی که بین آنها بزرگ شدم آمادگی بیشتری برای پذیرش نوشته های من رو داشته باشن .
      چون هم شما می دانید و هم خیلی از دوستان بعضی از تعصبات هنوز در بین اکثر مردم ما هست و این مسئله مشکل ساز خواهد بود بعد از نوشتن من .
      امیدوارم بتونم با نوشتن در مورد آن چیزی که شما دوست دارید خوشحال تون کنم .

      شاد و سربلند باشید بچه محل .

      پسندیدم(۰)نپسندیدم(۰)
  7. کوروش.طبال بزن که نابودشدم برتارغروب زندگی پودشدم عمرم همه رفت خفته درکوره مرگ آتش زده استخان بی دود شدم.

    پسندیدم(۰)نپسندیدم(۰)
  8. خیلی ها آرزو دارند که اعضایشان اهدابشه اما انگار زمین و زمان دست به هم میدن که نشه ، اما احدی تو ماشک فکر نمی کرد عاقبت کوروش این باشد ، یادمه بعضی ها گفتن دل بنده رو خدامی شناسه ، ای کاش ما بندگان خدا رو کمی بشناسیم بعد برای کسی نظربدیم . با آرزوی پایداریتان بانوی ماشکی .

    پسندیدم(۰)نپسندیدم(۰)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *