کاکا ، پشت همین کوه .

کاکا

در هوای نسبتا سرد اسفند ماه در همین حوالی قدم می زنم ، همه چیز را زیر نظر دارم ،درختان ، آدم هایی که قدم می زند ، تاکسی ، موتور ، ……… و سعی می کنم یک سوژه مناسب این روزها برای عکاسی و نوشتن پیدا کنم .

اما ناگهان در میان قدمهای آرام به جایی می رسم که یک طرف کوه های کم ارتفاع و بر بالای آن یکی دو قلعه تاریخی که شاید قدمت آن به ۱۲۰۰ سال پیش برسد ، و در طرف دیگر کوه هایی در امتداد  هم و کمی بلند تر ، که به نظر می رسد معدن باشد ، کمی دورتر که نظاره می کنی گنبد سبز کوچکی به چشم می خورد که با توجه به شناختی که از منطقه دارم فکر می کنم باید مدفن یکی از بانوان ایران در زمان ساسانیان است .

اما این وسط یکی را می بینم که نه معدن است ، نه تاریخ ۱۲۰۰ ساله دارد ، نه قدمت بیشتر از ۷۶ سال .

او یک انسان است ، انسانی که نفس می کشد و زندگی می کند .

قدمهایم را با همان آرمی ادامه می دهم ، کمی نزدیک تر می شود ، یک ساختمان کوچک می بینم ، البته اگر بتوان به آن ساختمان گفت .

یک بیغوله است ، یک چهار دیواری ، با یک سقف کوتاه ، پنجره ای کوچک به چشم می خورد ، درب دارد ، اما از نوع حلب .

حلب که گفتم اشتباه نشود ، منظور من شهر حلب در کشور سوریه نیست . بلکه حلبی که با آن سقف خانه های  شهرهای شمال را درست می کنند .

یک درخت در جلوی این بیغوله است و یک حوض بزرگ سیمانی . نزدیکتر که می شوم یک انسان می بینم ، از دور به نظر می رسد که خوب نمی تواند راه برود ، کمی لنگ می زند ، باز هم که نزدیکتر می شوم متوجه می شوم که چشمان او هم دید خوبی ندارد و از سر و صدای توله سگ هایی که با او زندگی می کنند متوجه ورود من شده است .

همینجاست

ظاهر سر و صورتش ناخوشایند است ، یک کلاه قرمز بر سر گذاشته و نزدیک می شود ، به رسم مهمان نوازی سلام و احوالپرسی می کند ، اما من کامل متوجه حرفهای او نمی شوم ، سلام و احوالپرسی مختصر و خوشامد گویی همرا با لبخند و مهربانی . می گوید خوش آمدی خواهرم ، و من هم از او تشکر می کنم .

حالا دیگر جلوی درب وروی اتاقش هستم و متعجب .

یک اتاقک کوچیک ، کف آن پر از خاک و خول ، حتی سیمان هم ندارد ، یک تخت آهنی که به ستون وسط اتاق متصل است و یک بالش روی آن و چند تکه پارچه ، نه تشکی ، نه پتو نه هیچ چیز دیگر .

کنج اتاقک یک گاز یک شعله که به کپسول وصل بود که روی چند آجر گذاشته شده بود ، روی دیوار عکس کوچیکی از آیت آلله العظمی ، سید علی خامنه ای ، رهبر فرزانه ایران چسبانده شده بود .

یک تلویزیون ۱۴ اینج روی یک بشکه حلبی ۴۰۰ لیتری سیاه رنگ و دیوار خراب و ویران .

پرسیدم اینجا چه کار می کنی ؟ او شرع کرد به حرف زدن .

بدون مکث ……….

من کاکا هستم ، کاکا عامل . البته این اسم شناسنامه ای من نیست . ۷۶ سال دارم ، سه سال قبل از انقلاب جمهوری اسلامی ایران از افغانستان به ایران مهاجرت کردم . اینجا همه چیز خوب بود اما اینجا هم خیلی زود جنگ شد . از آن جنگ فرار کردم ، گرفتار جنگی دیگر شدم . (به نظر می رسد کمی تاریخ جنگ را پس و پیش می گوید ، چون تاریخ حمله روسیه به افغانستان سال ۱۳۵۸ برابر با سال ۱۹۷۹ میلادی بوده است .)

در جنگ اول در افغانستان زمانی که روسیه به کشورم حمله کرد تمام خانواده ام را از دست دادم . همسرم ، پدرم ، مادرم ، تمام دوستانم ، و تمام شاگردانم . حتی پسر یک ساله ام علی را . آی آی آی خدا ……

و اینجا بعد از اینکه عراق به ایران حمله کرد من به همراه تعدادی از دوستانم داوطلبانه به جنگ رفتیم ، خیلی از دوستانم شهید شدند و خیلی مجروح .

اما من یک پایم را از مچ به پایین از دست دادم و شیمیایی هم شدم که اکنون چشمانم به این شکل شده است که می بینی .

و اکنون این وضع من است ، نه خانه ای ، نه کاشانه ای ، نه خانواده ای ، نه ……

من یک معلم بودم که اگر جنگ لعنتی نبود می توانستم انسانهایی تربیت کنم تا به دنیا خدمت کنند . اما جنگ بی رحم است و همه چیز را می گیرد ، عشق را انسانیت را ، جان آدمها را و ….

من تا اینجا ساکت بودم و فقط شنونده ، اما همزمان به حرفهایش در مورد جنگ که تکان دهنده بود فکر می کردم که چند نفر مثل کاکا در ایران ، افغانستان ، عراق ، سوریه ، یمن ، و ….. زندگی می کنند که جنگ همه چیزشان را گرفت ، و چرا اصلا باید جنگ باشد ؟

مگر جنگ جز مرگ و ویرانی چیز دیگر هم با خود دارد ؟

نمی دانم ، نمی دانم …..

کسانی که می دانند باید جواب دهند . من که نمی دانم …….

خانه کاکا

کاکا ادامه می دهد اینجا خوب است ، اینجا را دوست دارم اما دلم می خواهد یک بار به افغانستان بروم ، اما نمی شود …. نمی توانم ، یعنی توانش را ندارم .

مردم این محله به من غذا می دهند و این خانه هم برای آقای مهندس است که اجازه داده در اینجا زندگی کنم ، اما آب ندارم ، یک تانکر آب می خواهم که هر روز مزاحم مردم محله نشوم که برایم آب بیاورند ، من که با این پای چلاغم نمی توانم ، اگر یک تانکر باشد هفتگی برایم پر می کنند و زندگی من راحت می شود .

سرش را پایین می آورد و به فکر فرو می رود ، دیگر چیزی نمی گوید ، ساکت و ساکت .

سکوت را شکستم و پرسیدم زمستان را اینجا چگونه بدون برق ، گاز ، آب و حتی بدون یک چراغ نفتی گذراندی ؟!!!!!

 

خندید و گفت : زمستان ها از سرما چاقو می سازم .

 

۱۳۹۵/۱۱/۱۵

شهربانو احمدی ماشک

پسندیدم(۹)نپسندیدم(۱)
(Visited 163 times, 1 visits today)

دیگر نوشته‌های شهربانو

5 دیدگاه

  1. سلام شهربانو جان، واقعا من تحت تاثیر قرارگرفتم هرچند ایرانی نیست ولی بعنوان انسان بودنش وظیفه خودم میدانم تا جایی که برام مقدور باشه از هیچ کمکی دریغ نکنم .

    پسندیدم(۱)نپسندیدم(۰)
  2. ممنون از مطلب زیبا تون
    چقدر زیبا توصیف کردین
    کاکا با این همه مصیبت و بی مهری هنوز عکس رهبرش بر دیوار است اما ما با این همه رفاه ....

    پسندیدم(۱)نپسندیدم(۰)
  3. جالب بود. ای کاش که به داد کاکا های سرزمینمان رسیده شود. و تقدیر از شما بخاطر به داستان کشیدن زندگی این مرد

    پسندیدم(۰)نپسندیدم(۰)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *