چهارشنبه سوری .

بچه های من

روز چهارشنبه سوری من

سه شنبه ، بیست و چهارم اسفند ماه ، (ظهر روز چهارشنبه سوری) تهران را به مقصد رشت ترک کردم تا مراسم چهارشنبه سوری و استقبال از نوروز ۹۶ را در کنار خانواده مهربانم باشم .

میدان آزادی سوار بر پژو ۴۰۵ شدم ، طبق معمول صندلی جلو را انتخاب کردم ، حدود ساعت ۵ عصر به میدان مصلی رشت رسیدم ، از آنجا یک تاکسی گرفتم و به میدان جانبازان رفتم ، کم کم داشتم زمان را برای مراسم چهارشنبه سوری از دست می دادم ، و این موضوع من را عصبی می کرد چون به کوچولوها ی خانواده قول داده بودم برای چهارشنبه سوری با آنان باشم . مجدد از میدان جانبازان رشت به سمت آستانه اشرفیه ماشین دیگری گرفتم ، خیلی ترافیک نبود و امیدوار بودم که به بچه ها برسم ، اما متاسفانه راننده ماشین یک حرکتی کرد که داد من را در آورد و آنچنان سرش حوار کشیدم که نگو و نپرس .

از آنجایی که شهر کوچصفهان در مسیر رشت به آستانه اشرفیه قرار دارد ، راننده آمد و دو مسافر سوار کرد ، یکی داخل شهر کوچصفهان و یکی دیگر برای کمربندی .

وقتی نزدیک کوچصفهان شد نمی دانست باید چه گلی به سر خودش بگیرد ، مسافر داخل شهر می گفت اول باید من را به مقصد برسانی و بعد دور بزنی به طرف کمربندی ، مسافر کمربندی هم می گفت نه ، اول باید من را برسانی ، و من مانده بودم این وسط  که از ماشین پیاده شوم و ماشین دیگری بگیرم به خانه بروم یا نه . معمولا در چنین مواقعی تصمیمی که می گیرم این است که از ماشین پیاده می شوم و بدون سوال و جواب کار خودم را می کنم . اما آن روز نمی دانم چرا این حرکت را نکردم و داخل ماشین نشستم . البته به این فکر می کردم که سر وقت خواهم رسید و به همین دلیل بود که استراتژی همیشگی خود را پیاده نکردم .

راننده داخل شهر را انتخاب کرد و اول مسافر داخل شهر را به مقصد رساند و گفت میانبر می زنم تا برای کسی دیر نشود . من که داخل ماشین نشسته بودم مدام به مشاجره راننده و دو مسافر نگاه می کردم که هیچ کس حاضر نبود کوتاه بیاید ، نه راننده حاضر بود از کرایه رشت تا کوچصفهان خود بگذرد و نه مسافران راضی می شدند کمی گذشت کنند ، و اما من بیچاره یک ساعت دیگر راه داشتم تا خانه .

به ساعت نگاه می کردم ، در بین را می دیدم که مردم نزدیک درب خانه هایشان و سر کوچه ها و خیابان ها تدارک آتش بازی و چهارشنبه سوری می دیدند و من نگران از اینکه کوچولوهای خانواده من از دیر رسیدنم ناراحت شوند و گرنه آنقدر هم مهم نبود که دیر برسم ، شب شود و هوا تاریک شود و من بگویم ای وای دیر شد ، هوا تاریک شد ، من چه باید بکنم ؟ چگونه به خانه بروم ؟

نه ، این دغدغه را هیچ وقت در عمرم نداشتم ، اما نگران قولی بودم که به کوچولوها داده بودم ، هرچند بین را تلفنی با آنان صحبت کردم و از شرایط خودم برایشان توضیح دادم تا از من دلگیر نشوند .

و در این بین مسئله ای مهم ذهن من را با خود درگیر کرد ، که چرا یک راننده بین راهی سه مسافر را با سه مقصد کاملا متفاوت سوار می کند بدون اینکه مسافران از موضوع با خبر باشند ، چه چیزی می تواند یک انسان را به چنین کاری وادار کند که دیگران را در عمل انجام شده قرار دهد بدون اینکه به وقت آنها ، موقعیت آنها ، شرایط آنها و …. فکر کند ؟ آیا طمع دو هزار تومن کرایه رشت تا کوجصفهان باعث چنین حرکتی از طرف راننده بین راهی شده ؟ یا این موضوع بر می گردد به درون انسان که چگونه تربیت شده ؟ و چگونه یاد گرفته که نسبت به مواضع و موقیعت دیگران بی تفاوت باشد و آنها را بازیچه و قربانی خود کند بدون اینکه لحظه ای به دیگران و زندگی شان فکر کند ؟!

شاید موضوع ساده و خنده دار به نظر برسد ، اما ضرب المثل « مشت نمونه خروار است » می تواند برای جامعه کنونی ما کاربرد داشته باشد .

این موضوع ساده بیانگر این است که این راننده که قد و قیافه اش به قول معروف دو زار هم نمی ارزد چگونه یک قوم را گرفتار خودش کرده و تمام برنامه های دیگران را به هم ریخته است و تمام برنامه ریزی های دیگران را کاملا نابود کرده است ، راننده ای با قد متوسط ۱۷۰ سانت و شاید ۷۰ کیلو وزن با چشمانی کوچک و موهای پر پشت که به قول خودش آن را چپکی هم گذاشته بود .

این آدم در این رفتار نابخردانه فقط به خودش فکر کرده و فقط منافع خودش را در نظر گرفته و برای وقت و شعور دیگران هیچ اهمیتی قائل نشده است . موضوعی که همه ما در زندگی روز مره در سطح کلان با آن درگریبانیم ، در محل کار ، در میان دوستان ، در خانواده ، در کوچه و خیابان ، در دانشگاه و در کل جامعه به شکل ها ی مختلف با آن دست و پنجه نرم می کنیم ، اما با این وضعیت نابسامان رفتاری در جامعه  به کجا می رویم ؟ نمی دانم …..

اینجا به یاد یکی از سروده های استاد محمد رضا شفیعی کدکنی افتادم که می گوید :

به کجا چنین شتابان

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زین جا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان ؟

همه آرزویم اما

چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان ؟

به هر آن کجا که باشد

به جز این سرا سرایم

سفرت به خیر اما ، تو و دوستی ، خدا را

چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها ، به باران

برسان سلام ما را

 

 

به هر ترتیب راننده مسافر دوم را به قول خودش از میانبر برد و به ترافیک داخل شهر خورد ، نیم ساعت آنجا معطل شدیم ساعت حدود ۶:۱۵ دقیقه بود و اما مسافر دوم هم ناراضی از رفتار خودخواهانه راننده مجبور شد یک مسیر را به عقب برگردد تا به مقصد برسد و بعد از پیاده شدن آنچنان به در ماشین لگد کوبید که دل من هم خنک شد ، اما دلیل بر این نشد که راننده را مواخذه نکنم و به او نگویم طماع ، تا جاییکه راننده گفت من غلط کردم ، اشتباه کردم ، اما من آدم بدی نیستم ، حالا یه کاری کردم ……

تقریبا نیم ساعت بعد من به آستانه اشرفیه رسیدم و از آن جا مجدد یک تاکسی خطی ماشک که کنار پل قدیمی سفید رود ایستگاه شان است سوار شدم تقریبا ۳۰ ثانیه قبل از من یک زوج سوار بر تاکسی شده بودند و همزمان با سوار شدن من به راننده گفتن اول باید دربستی ما را به خانه برسانی برای این خانم مشکل نیست ؟ راننده که از دوستان برادر من بود و بچه محل من به حساب می آمد گفت نه ، بعد از شما ایشان را نیز به منزل می رسانم .

آن روز تقریبا روز من نبود ، همه چیز گیر و گور داشت و من مضطرب برای دیر رسیدن و شرمندگی قولی که به بچه ها داده بودم .

تقریبا دیر شده بود ، طی مسیر از آستانه اشرفیه به سمت روستای ماشک تهرانچی همه داشتن چهارشنبه سوری می کردند و من سعی می کردم خویشتن داری کنم اما دیر شده بود و من راهی نداشتم جز تحمل و صبر .

بعد از اینکه راننده دو مسافر را به خانه اشان رساند به سمت خانه ما حرکت کرد شب شده بود هوا خوب بود اما بارانی که از قبل باریده بود کاملا همه جا مشهود بود ، نزدیک خانه شدم برادر بزرگم اسماعیل با همسر و دو فرزندش ، شقایق و شایان چهارشنبه سوری شان را تمام کرده بودند و می خواستند به خانه بروند که با دیدن من برگشتند و با هم به خانه پدر رفتیم . آنجا هم آتش بازی کرده بودند و به داخل خانه رفته بودند .

سعی کردم خستگی راه را مخفی کنم و از مشکلات راه چیزی از خود نشان ندهم و با انرزی دختر برادرم یاسر را صدا زدم ، کیانا بیایین پایین ، بیایین آتش بازی کنیم .

کیانا با شنیدن صدای من از خانه خارج شد و بادیدن من مثل شقایق و شایان خوشحال شد و به آغوش من پرید ، پدرم آمد بیرون ، و مادرم ، برادرانم ، و دوباره همه دور هم جمع شدیم و یک بار دیگر آتش بازی کردیم .

و بچه ها چقدر خوشحال بودند که آن شب دو بار آتش بازی می کردند .

و مراسم اتش بازی و چهارشنبه سوری سال ۹۵ اینگونه گذشت .البته من موفق به گرفتن عکس نشدم چون باطری دوربین من شارژ نداشت و گوشی موبایل هم شارژش تمام شده بود ، و این اصلا خوب نبود ، اما اهمیتی به آن ندادم و شقایق با گوشی خود چند عکس گرفت که کیفیت خوبی نداشت متاسفانه .

 

ارادتمند

شهربانو احمدی ماشک

فروردین ۹۶

پسندیدم(۹)نپسندیدم(۳)
(Visited 100 times, 1 visits today)

دیگر نوشته‌های شهربانو

۱ دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *