چند روزی در اصفهان

میدان نقش جهان

بخش اول :

تقریبا ساعت ۱۵/۳۰ بعد از ظهر روز چهارشنبه ، نهم فروردین ماه سال ۱۳۹۶ ، من و طاهره خانه را به سمت ترمینال جنوب با تردید و دو دلی ترک کردیم ، این سفر از پیش برنامه ریزی شده بود ، اما به خاطر بدی هوا که مدام از شبکه های تلویزیونی ایران برای مسافران نوروزی اعلام می شد ما هم برای رفتن تردید داشتیم که برویم یا نه ؟

بلاخره رفتن را بر ماندن ترجیح دادیم ، چون من همیشه بر این باورم که رفتن در هر شرایطی بهتر از ماندن است ، درست یا غلط بماند .

از یکی از تعاونی های ترمینال جنوب که یادم نمی آید کدام تعاونی بود دو بلیط « وی آی پی » به مبلغ هر نفر ۳۰ هزار تومن برای اصفهان تهیه کردیم و دقیقا ساعت ۱۶/۳۰بعد از ظهر تهران را به مقصد اصفهان ترک کردیم .

کم کم از تهران دور می شدیم ، از پنجره اتوبوس می شد جنوب به شمال تهران و کوه های استوارش که کمی پوشیده از برف نیز بود را با حسی متفاوت از نوع سفر دید و حس کرد، تقریبا یک شیب ملایم در سمت راست صندلی که نشسته بودم از پایین شهر به سمت شمال تا پای کوه را می توانستم حس کنم ، یک شیبی که گویی کاملا تراز است ، و خانه های تو در تو و خاکستری رنگ تهران در یک هوای کاملا صاف و آفتابی به چشم می خورد و در این میان برج ها وزن شهر خاکستری تهران را از توازن دور می کردند .

همان گونه که از شهر فاصله می گرفتیم در میان جاده ای رو به جنوب روز نیز جایش را به شب می داد و باید ماه نمایان می شد ، اما در مسیر های کوهستانی هوا ابری بود و نشانی از ماه دیده نمی شد ، در بعضی از جاها گاهی رگبار تندی می بارید و گاه نم نم باران به شکل خاکستر می بارید ، در ذهنم کمی نگران شدم و با خود گفتم اگر اصفهان هم باران ببارد برای مان بر پایی کمپ و چادر سخت خواهد بود ، اما نگرانی ام را نشان نمی دادم ، چون همسفر من طاهره اولین بار بود که  اینچنین مسافرت می کرد ، نمی خواستم او را نگران کنم ، هر چند او کنار من روی صندلی ، تخت خوابیده بود .

هر چند وقت یک بار بیدارش می کردم و می گفتم حوصله ام سر رفته تو چقدر می خوابی ؟ چگونه می توانی داخل اتوبوس با این همه سر و صدا که راننده با آن موزیک محلی جنوبی اش راه انداخته بخوابی ؟

طاهره می خندید و می گفت : خسته ام ، مردم آزار نباش ، بگذار بخوابم ……

حس خوبی در من بود ، حسی توام با خوشحالی و اشتیاق . اما دلیل این شوق و اشتیاق را نمی دانستم چیست ، اولین بار بود که به اصفهان سفر می کردم ، با اینکه بارها از کنارش رد شده بودم ، موفق به دیدن شهراصفهان نشده بودم .

در میان راه راننده برای خوردن چای و گرفتن آب جوش جلوی یکی از مغازه ها برای چند دقیقه ای ترمز کرد و ایستاد ، ما هم دو تا چای گرفتیم و به همراه بیسکویت خوردیم ، در حالی که از بلندگوی مغازه یک آهنگ ترکی قدیمی از ابرام تاتلیس با صدای بلند پخش می شد ، احساس شادی لذت بخشی داشتم ، و با طاهره می خندیدم کمی به پشت برگشتم ، دیدم جوانکی خوش قد و قامت و تو دل برو آرام با آهنگ همراه شده اما جوری که جلب توجه نکند ، به طاهره گفتم دلم می خواهد برقصم .

طاهره در جواب گفت : تو باز هم دیوانه شده ای ؟

گفتم : مگر شاد بودن گناه است ، رقصیدن گناه است ؟ تو چرا همیشه همه چیز را سخت می گیری؟؟؟؟ ؟؟!!!!!

طاهره خندید و گفت : همه اینها زیر سر ابرام تاتلیس است با آن صدا و آهنگش …… تو که تقصیر نداری ….. تو تقریبا تمام عمرت را اینگونه دیوانه ای …….

ناگهان راننده صدا زد مسافران اصفهان سوار شوند .

چشم انداز مسیر

داخل اتوبوس رفتیم ، سر جایمان نشستیم ، دوباره صدای موزیک ضبط صوت راننده بلند شد ، طاهره خوابش برد ، یک دختر جوان در آن طرف روی یک تک صندلی نشسته بود و از روی لپ تابش فیلم نگاه می کرد ، بعضی از صندلی های اتوبوس خالی بود ما دومین ردیف نشسته بودیم ، من برای اینکه کاملا امتداد جاده را ببینم صندلی جلوی من که خالی بود را خواباندم تا کاملا به پیچ و خم جاده اشراف داشته باشم ، کمک راننده که پسر جوانی بود به من گفت اگر دوست داری بیا جلو بنشین ، که گفتم ، نه ، اینجا راحت هستم .

دختر جوان روی تک صندلی ، لپ تابش را خاموش کرد با هم گرم صحبت شدیم ، به صورت اتفاقی او هم کوهنورد از آب در آمد ، کلی گفتیم و خندیدم ، از توی کیفش تخمه بیرون آورد ، اما من از آن جایی که اهل تخمه و هله هوله نیستم از او تشکر کردم ، اما تخمه ها را گرفتم و طاهره را دوباره از خواب بیدار کردم ، او عاشق تخمه و هله هوله است ، خوشحال شد و خندید ، گفتم دیگر حق نداری بخوابی .

کم کم به اصفهان نزدیک می شدیم ، اما نمی دانستیم باید برای بر پایی چادر به کدام پارک برویم ، اینترنت گوشی ام را روشن کردم و محل اسکان مسافرین نوروزی را سرچ کردم ، چند جا پیدا کردم ، با راننده صحبت کردم که می خواهیم جایی پیاده شویم که راحتر به محل اسکان مسافران نوروزی برویم و آن دختر جوان هم راهنمایی کرد که کجا بهتر است ، او اهل اصفهان بود و تقریبا اصفهان را می شناخت .

در نهایت ما نرسیده به یک پل بزرگ سر اتوبان که اسمش را نمی دانم پیاده شدیم ، ساعت تقریبا ۱۱ شب بود ، چند ماشین شخصی آنجا ایستاده بودند تا مسافر سوار کنند ، آنها خطی آنجا بودند ، با یک نفر طی کردیم ۱۲،۰۰۰ تومن تا محل اسکان . او قبول کرد ، البته با چک و چانه زنی …. ما را به سمت محل مورد نظر برد ، آنجا پیاده شدم از قیمت اسکان پرسیدم ، گران بود ، دوباره سوار شدم به راننده گفتم اینجا محل مورد نظر ما نبود ، ما پارک فدک را می خواستیم ، که دبه کرد و گفت آنجا کرایه ماشین گران است ، من شما را فقط تا ورزشگاه می برم . او ما را به ورزشگاه برد ، آنجا هم پیاده شدم و از مسئول شب ورزشگاه پرسیدم که امکان اسکان هست یا خیر ؟ گفت دو سالی است که دیگر اسکان نداریم ، باید بروید پارک فدک . دوباره با راننده صحبت کردم گفت : من از اینجا تا پارک فدک ۴۰،۰۰۰ تومن می گیرم ، کمی نگاهش کردم ، بدون اینکه حرفی بزنم ، گفتم صندوق عقب را باز کن ، فهمید اوقاتم تلخ است ، چیزی نگفت ، صندوق را باز کرد ، وسایل مان را برداشتیم و ۱۲،۰۰۰ تومنش را بهش دادم و گفتم به سلامت . با عصبانیت پایش را روی گاز گذاشت و رفت .

آمدم نزدیک کانتر مربوط به ورزشگاه ، یک مرد تقریبا میانسال شیفت شبش را می گذراند ، دوباره با او صحبت کردم ، آمد بیرون و خواهش کرد داخل کانتر بنشینیم ، تا برایمان آژانس بگیرد ، جالب بود با اینکه ساعت از یازده شب گذشته بود جوانان هنوز آنجا داخل سالن تمرین می کردند ، و گروهی می آمدند و گروهی دیگر می رفتند .

آن مرد میانسال برایمان با مهربانی آژانش گرفت ، و شرایط را خودش برای راننده توضیح داد ، حتی قیمت را با او طی کرد تا او ما را به باغ فدک ببرد .

مرد مهربان و بسیار با شخصیتی بود ، ما از او خدا حافظی کردیم ، و سوار خودرو L90  شدیم . من جلو نشستم طاهره عقب نشست و کوله ها را روی صندلی عقب کنار طاهره گذاشتیم ، راننده دو سه بار گفت دخترم مشخص نیست پارک جا داشته باشد یا نه ، اگر تمایل دارید به چند جای دیگر سر بزنیم که من گفتم نه . اما راننده گوشش بدهکار نبود به سمت پارک غدیر هم رفت و آنجا چند بار ترمز زد و گفت بپرس شاید اجازه اسکان بدهند ، اما مسئولین این پارک هم گفتند فقط پارک فدک .

راننده مرد مودبی بود ، می گفت معلم بازنشسته است ، حقوق بازنشستگی اش کفاف زندگی را نمی کند ، شب ها در آژانس کار می کند ، رادیو ماشینش روشن بود ، در تمام طول مسیر صدای قرآن از رادیوی ماشینش پخش می شد ، و ما هم کماکان گفتگو می کردیم .

بلاخره به پارک فدک رسیدیم ، از بیرون کاملا مشخص بود که پارک بسیار بزرگی است ، از ماشین پیاده شدیم ، مبلغ طی شده با آزانس ۱۷،۰۰۰ تومن بود که راننده مودب از ما ۲۵،۰۰۰ گرفت و گفت یک مسیر تا پارک غدیر هم رفتیم . این هم از راننده مودب ……… وارد پارک شدیم ، ورودی برای دو نفر ۱۳،۰۰۰ تومن دادیم ، یکی از مسئولینی که دم در ورودی بود پرسید : تنها هستید ؟ گفتیم دو نفر هستیم ، گفت نه ، منظورم این است که مردانه همراه شما نیست ؟ گفتیم نه .

کمی نگاه کرد و دو سرباز دیگر که کنارش بودند گفت یکی از همین سکوهای نزدیک ایستگاه پلیس را به ایشان بده .سرباز هم ما را راهنمایی کرد ، تقریبا ۵ متری سمت چپ ایستگاه پلیس چادر زدیم ، همان موقع یک پلیس گشت دیگر آمد و گفت اینجا چادر نزنید ، گفتم : چرا ؟ گفت اینجا همه مجرد هستند .

گفتم : به ما چه ….

باشند ….. ما نه به مجرد کار داریم ، نه به متاهل ….. کمی سکوت کرد و گفت به خاطر خودتان می گویم ، گفتم نگران نباشید ، شما اگر برای گشت زنی یا حفاظت از اینجا نیاز به کمک داشتید به ما خبر دهید ، خندید و رفت ….

آخر نمی دانم مجردی درد است یا درمان ؟ به مجرد خانه اجاره ای نمی دهند ، در خیلی از آگهی های استخدامی روزنامه کلمه متاهل در کنار آقا یا خانم ذکر شده است ، به مجرد تسهیلات بانکی نمی دهند ، در خیلی از رستوران ها قسمت مجردها را از متاهل ها جدا می کنند . در پارک فدک هم به ما می گویند این قسمت همه مجرد هستند شما اینجا چادر نزنید ، آقا شما را به جان مادرتان بی خیال ما مجردها شوید ، مجردها را کمی به حال خود رها کنید شاید اتفاق خوبی برایشان در کنار هم افتاد و یکی را پیدا کردند تا در مجردی و تنهایی نمیرند . والله قسم ، مجرد هم یک انسان است ، او جزام ندارد ….. از مریخ هم نیامده است ……..

او عقل دارد ، او شعور دارد ، او خانواده دارد ، او هم مثل همه متاهل ها احساس دارد و نیاز دارد به همه آنچه که همه انسان ها در مقام انسان بودن شان نیاز دارند …….

تمام متاهل هایی که وقتی به یک پسر یا دختر مجرد می رسند ، می گویند خوش به حال تان که مجرد هستید ، می گویم چرا ، می گویند : آزاد و رها هستید ، فقط خودتان هستید و خودتان ……..اینها ، همین متاهل ها ، سر خوش خوشان شان ، وقت عشق و حال شان نمی آیند به مجرد های بدبخت بگویند که با همه مشکلات امروز جامعه شما با تنهایی تان چه می کنید…. خوشی که از سرشان می پرد به یاد آزادی و رهایی مجردی می افتند ، اما هیچ وقت نمی آیند بپرسند توی مجرد بی کار ، بدون مسکن ، بدون پول ، بدون هیچ آینده روشن ، در ۴۰ سالگی چگونه زندگی می کنی ؟؟؟!!!!! آن هم با تحصیلات به قول معرف عالیه  ……….

بگذریم . حرف برای گفتن زیاد است ، اما من به کجای این شب تیره بیاویزم این ژنده قبا را ………

ساعت ۱۲ نیمه شب بود ما هنوز شام نخورده بودیم و من خیلی گرسنه بودم ، به طاهره گفتم : خرید شام با تو ، کمی نگاه کرد و بلند شد گفت : کجا باید بروم ؟ گفتم : نمی دانم طاهره ، بپرس و برو .

طاهره رفت و بعد از ۱۵ دقیقه با دو تا ساندویج و نوشابه برگشت ، گفت : اینجا یک بازارچه است داخلش همه چی دارند . گفتم خدا را شکر ، فعلا بخور و بخواب .

بعد از شام هر کدام از ما داخل کیسه خواب خود دراز کشیدیم ، طاهره طبق معمول زود خوابید ، از آنجایی که من بد خواب هستم حدود ساعت ۲ بعد از نیمه شب خوابم برد ، اما خوابم عمیق نبود ، تقریبا پلیس تمام شب آنجا مشغول گشت زنی بود و این کار بسیار خوب و عالی به نظر می رسید ، می توانستی با خیال راحت داخل چادرت بخوابی . اما من خوابم نمی برد . آنجا سر و صدا زیاد بود یک نفر بالای سرمان رژه می رفت و باصدای بلند با موبایل حرف می زد ، چند بار به سرم زد که بلند شوم و تذکر بدهم ، اما گفتم بیخیال شهربانو ، داخل پارک خوابیدن همین است دیگر ……

کمپ
کمپ

۷ صبح از خواب بیدا شدیم ، من رفتم دنبال صبحانه داخل بازارچه . هنگام رفتن یکی از خانم های ارشاد به من اشاره کرد که موهای جلوی سرت را بپوشان ……. از آنجایی که همیشه در همه مسافرت های این چنینی اسپرت می پوسم و لباس راحت ، و یک عینک دودی که تقریبا نصف صورتم را پوشانده ، فکر کردند که خارجی باشم ، من شروع به حرف زدن با آنها کردم ، گفت : عزیرم به خاطر فاطمه زهرا موهایت را بپوشان ، لبخندی زدم و شال قرمزم را کشیدم جلو تا روی پیشانی ام .

بعد از صبحانه به آقای بهروز محمدی از دوستان غارنورد اصفهانی ام پیام دادم که من اصفهان هستم ، چون به او قول داده بودم که هر وقت به اصفهان آمدم تماس خواهم گرفت .

بعد از چند دقیقه آقای محمدی تماس گرفت ، بعد از حال و احوال و چند و چون ، که چه وقت آمدید و کجا هستید و چند نفر هستید …. گفت یک تاکسی بگیر و برو خانه ما . البته من قصد نداشتم در ایام مسافرت کسی را دچار زحمت کنم ، اما آقای محمدی گفت : من یک قسمت از خانه را برای اسکان دوستان کوهنورد و غارنورد که از شهرستان های دیگر به اصفهان می آیند اختصاص دادم و همه چیز آنجا مستقل است و زحمتی برای کسی نیست . با این توضیحات پذیرفتم که به آنجا بروم .

وسایل را جمع کردیم کوله را بستیم ، و هنگام حرکت دوستان پلیس مان که از کنارمان رد می شدند با مهربانی پرسیدند : همه چیز خوب است ، گفتیم : بله . خوب بود و عالی .

هنگام خروج از آنجا از همه مامورین پلیس به خاطر تلاش برای حفظ امنیت تشکر کردیم و از آن خارج شدیم .

بخش دوم :

در نخستین روز از استقرار ما در اصفهان ابتدا به برای صرف ناهار از منزل آقای بهروز محمدی بیرون آمدیم ، در این هنگام آقای محمدی با من تماس گرفت ، و از وضعیت و موقعیت ما پرسید که گفتم برای ناهار به بیرون می رویم ، که پیشنهاد داد به بریانی اعظم بروید ، ما نمی دانستیم بریان چیست . پیشنهاد میزبان را پذیرفتیم و به بریانی اعظم رفتیم و با یک صف طولانی رو به رو شدیم ، بعد از یک ساعت در صف ماندن بالاخره نوبت ما شد و دو پرس بریان ، یک پرس آب گوشت و تا ترشی سفارش دادیم ، در این هنگام سفارش گیرنده گفت : اگر می خواهید داخل رستوران غذا بخورید باز هم باید یک ساعت منتظر بمانید چون سالن کاملا پر است و تعداد زیادی هم جلوی شما هستند .

که جواب دادم ، نه خیر ، ما غذا را می بریم . غذا را گرفتیم و رفتیم بیرون و کنار جدول یکی از خیابانهای نزدیک بریانی اعظم نشستیم .

غذا را باز کردیم ، بریان که متشکل از گوشت بود داخل نان تافتون سنتی قرار گرفته بود ، آب گوشت هم داخل یک ظرف یک بار مصرف که با نان تاقتون تلیت شده بود و ترشی ها هم که در ظروف پلاستکی بسته بندی شده بود ، با دیدن نان ، من و طاهره به هم نگاه کردیم و گفتیم ، با این نان ما که سیر نمی شویم ، از طاهره خواهش کردم برود دو تا نان دیگر بگیرد . او رفت و بعد از چند دقیقه با یک نان تلفتون برگشت ، که باز هم فکر کردیم نان کم است ، از بس که گرسنه بودیم ، اما نمی دانستیم که غذا آنقدر چرب است که همان یک نان خودش هم زیادی است .

 

شروع به خوردن کردیم بریان گوشتی خوشمزه بود و بسیار چرب ، که گمان می کنم اگر ترشی نبود ما نمی توانستیم آن را کامل بخوریم ، بریان را با نان خودش خوردیم و وقتی به آبگوشت رسیدیم ، دیگر میل به خوردن نداشتیم و نان هم اضافه آمد . ناگزیر نان ها را جمع کردیم و داخل کیف مان گذاشتیم ، ظروف یک بار مصرف غذا را داخل سطل آشغال انداختیم و اما آب گوشت روی دستمان مانده بود که به خانه هم نمی توانستیم ببریم ، چون می خواستیم برای دیدن شهر برویم و مجبور شدیم آن را هم علارغم میل باطنی داخل سطل زباله بگذاریم .

بعد از غدا کمی پیاده روی کردیم ، در همین هنگام آقای محمدی مجدد تماس گرفت که کجا هستید ، آدرس را به او گفتیم و او به همراه همسر مهمان نوازش در میان راه به ماه ملحق شدند .

از این لحظه به بعد ما از شهر اصفهان و اماکن تاریخی آن دیدن کردیم که سعی می کنم آنها را مورد به مورد برای تان بازگو کنم ، امیدوارم که لذت ببرید .

 مناره جنبان :

نمای بیرونی مناره جنبان
نمای بیرونی مناره جنبان

مناره جنبان یکی از آثار تاریخی شهر اصفهان است که دو مناره دارد و پهنای هر مناره به هفت متر و بلندای هر کدام از آنها به هفده متر می رسد .

مناره جنبان مدفن یکی از عرفای سده هشتم هجری به نام عمو عبدالله کارلادانی می باشد .

یکی از شگفتی های این اثر تاریخی این است که ، وقتی یک مناره را با دست تکان می دهند مناره دیگر آن نیز به حرکت و لرزش در می آید و جای بسی تامل دارد که وقتی یک بنا با زور دست حرکت می کند چگونه در طی سالیان دراز در مقایل همه هجوم های طبیعی و غیر طبیعی هنوز استوار مانده است .

تاریخ نوشته شده بر روی سنگ قبر عمو عبدالله سال ۷۱۶ هجری می باشد که مربوط به دوره سلطان محمد خدا بنده الجایتو ایلخان است .

نمای داخلی مناره جنبان
نمای داخلی مناره جنبان

 میدان نقش جهان .

میدان نقش جهان ، که با نام تاریخی میدان شاه ، و پس از انقلاب جمهوری اسلامی ایران در سال ۱۳۵۷ با نام میدان امام شناخته می شود .

بناهای تاریخی موجود در چهار طرف میدان نقش جهان عبارتند از : عالی قاپو ، مسجد شاه ، مسجد شیخ لطف الله و سر در قیصریه . همچنین باید یادآور شوم در اطراف این بناهای تاریخی یک بازارچه سنتی بزرگ وجود دارد که عمدتا محل عرضه صنایع دستی اصفهان می باشد .

عالی قاپو :

عالی قاپو
عالی قاپو

کاخ عالی قاپو در شش طبقه در ضلع غربی میدان نقش جهان بنا شده است و هر طبقه از آن مخصوص کار خاصی بوده است که متاسفانه من موفق به دیدن تمام طبقات آن نشدم .

عالی قاپو به معنی درگاه رفیع ، آستانه مبارک یا درب مقدس است که به آن درب عالی یا عالی قاپی نیز می گفتند .

نمای درئنی یکی از طبقات عالی قاپو
نمای درونی یکی از طبقات عالی قاپو

از درب اصلی که وارد کاخ شدم تلاش کردم تمام بنا را زیر نظر بگیرم ، نوع معماری ، نقاشی ، طرح ها و رنگ ها را . از وضع ظاهر و رنگ و روی کاخ می شد فهمید که این کاخ در طول چهار صده از عمر خود بی مهری های زیادی را متحمل شده است ، درب بعضی از تالارها بسته بود و به دلیل ازدحام زیاد جمعیت در تعطیلات نوروز اجازه بازدید داده نمی شد .

سقف گنبدی شکل
سقف گنبدی شکل تالار بار عام

وقتی به در و دیوار و سقف نگاه می کردم تنوعی از رنگ را در طرح های بکر می توانستم نظاره گر باشم کنم ، شکل های پرندگان ، درختان و گل بوته ها بسیار زیبا در هم آمیخته شده بود ، زیبایی را در آن بیشتر از آن که ببینم حس می کردم ، این کاخ برایم به مثابه دختری زیبا و پر از معنی می نمود که در جور زمان و مکان شکسته بود و ظلم ها بر آن روا گشته ،

ترک های روی دیوار کاخ درست مانند پیشانی چروکیده دختر زیبا می نمود که رنج دوران را با خود همراه داشت .

رنجی از بی مهری ها ، بی توجهی ها ، بی ملاحظه گی ها و رفتار گستاخانه اطرافیان در قبال این همه زیبایی پر از معنی .

گویی تقدیر برای هر چیز زیبا و پر از معنی که ارزش بسیار دارد به یک گونه رقم می خورد .

مسجد شیخ لطف الله :

درب ورودی مسج شیخ لطف الله
درب ورودی مسجد شیخ لطف الله

مسجد شیخ لطف الله درست در مقابل کاخ عالی قاپو قرار دارد که در دوران صفوی بنا شده است، گنبد آن در هر جای میدان که باشی کاملا مشخص و مسحور کننده است ، اما برعکس کاخ عالی قاپو که از یک جلو آمدگی در حیاط میدان برخوردار است ، درب ورودی میدان شیخ لطف الله تو رفتگی دارد .

کاشی ها در رنگ های آبی فیروزه ای از همین ابتدای درب ورودی خیره کننده است ، آن هم با معماری منحصر به فرد اسلیمی .

از اولین پله ها که بالا می روی برش های شگفت انگیزی را بر سر درب ورودی می بینی ، در این هنگاه حس درونت متغیر می شود و با خود زمزمه می کنی این یک شاهکار است ، کم کم وارد بنا که می شوی همچنان مات و مبهوط به دیوارها و سقف نگاه می کنی تا زمانی که وارد صحن اصلی می شوی .

 

گنبد دوار
گنبد دوار

اینجا سقف بسیار بلند و دوار است که به آن گنبد خانه می گویند که دور تا دور آن را پنجره های مشبک احاطه کرده است ، و این پنجره ها علارغم این که زیبایی خاصی به بنا می دهند ، نور را نیز از بیرون به دورن گنبد هدایت می کنند . اینجاست که حیرتت چندین برابر می شود ، نمی دانی باید به سقف نگاه کنی یا به دیوارها با آن پنجره های کوچک مشبکش …. نمی توانی تصور کنی که چکونه این رنگ ها با هم در آمیخته اند ….. چگونه این نقش ها و رنگ ها در کنار هم این شگفتی را به وجود آورند ، خصوصا که وقتی نور از بیرون به داخل می تابد یه انعکاسی از نور در وسط سقف به وجود می آید که گویی طاووسی زیبا پرهایش را جمع کرده و نمی خواهد بیشتر از این زیباییش را نمایان کند …….

مسجد شاه :

طاووس نشسته بر سقف
طاووس نشسته بر سقف

مسجد شاه نیز یکی از عجایب میدان نقش جهان است با وسعتی بسیار بزرگ و طراحی زیبا با رنگ های آبی فیروزه ای که زیبایی خیره کننده دارد .

 

تو در تو
تو در تو

در مسجد شاه گذشته از سقف گنبدی شکل زیبا ، بنا به شکلی است که وقتی به سقف نگاه می کنی سقف های مدور کوچکتر تو در تو را مشاهده می کنی و این گنبده های کوچ بر ستون های محکمی نگهداری می شود .

سر در

قیصریه :

اما ما موفق به دیدن بنای تاریخی « سر در قیصریه » نشدیم به همین دلیل عکسی هم از داخل این بنا ندارم .

 

بازارچه :

قلمکاری بر روی مس
مینا کاری بر روی مس

دور تا دور میدان نقش جهان ، و حد فاصل بین تمام بناهای تاریخی این محوطه یک بازارچه بسیار بزرگ برای عرضه انواع صنایع دستی اصفهان دارد . تقریبا در این بازارچه با توجه به بودجه و صلیقه هر کس امکان خرید سوغاتی وجود دارد .

ظروف مسی
ظروف مسی

 

چهل ستون :

چهل ستون
چهل ستون

چهل ستون در باغ دلگشا در دوران شاه عیاس دوم صفوی هفتمین پادشاه سلسله صفویان بنا نهاده است . این بنا دارای سه تالار به نام های تالار ستون دار ، تالار آینه و تالار تخت می باشد و که هر کدام از این تالارها زیبایی و جذابیت خاص خود را دار می باشند .

 

ایوان ورودی چهل ستون
تالار ستون دار

ستون های این تالار از دخت چنار به بلندای ۱۲ متر می باشند . که در حین ورود به این تالار می توانی آنها را ببینی و وقتی به سمت جلو که حرکت می کنی تالار آینه خودنمایی می کند . سقف تالار آینه ، آینه کاری های زیبایی دارد که نشان از تبحر هنرمند آینه کار دارد .

 

تابلوی جنگ شاه عباس
تابلوی جنگ شاه اسماعیل اول

وقتی وارد تالار تخت ، سومین تالار چهل ستون می شوی گویی به زمان عثب برگشته ای . زمانی نه نزدیک ، بلکه به دوران صفوی در چندین صده قبل . دیوارهای این تالار شش تابلوی زیبا دارد که هر کدام از آنها نشانگر زندگی شاه عباس و پیشینیانش می باشد ، هر کدام از تابلوها گویای تاریخی بزرگ از سرزمین ایران است .در تابلوی بالا می توان جنگ شاه عباس اول و سردار مشهورش الله وردی خان با سلطان سلیم اول عثمانی در دشت چالدران را مشاهده کرد .

آن مرد غیور سوار بر اسب سفید که در وسط تابلو می بینید شاه اسماعیل اول ، بنیانگذار سلسله صفویان است .

 

تابلوی بزم
تابلوی بزم شاه عباس اول

کاخ چهل ستون محل بار عام سیاسی ، اقتصادی و نظامی شاه عباس دوم به حساب می آمد و همچنین محل برگزاری بزم ها

تابلوی بالا از یک نشست بین المللی شاه عباس اول و سردارانش حکایت می کند که با یکی از سردمداران دول بیگانه برگزار شده است و بزم نیر آنجا به راه است

گویی پادشاهان صفوی همچنان که جنگ آورانی دلیر بودند اما بزم را فراموش نمی کردند ، و شادی و آواز خوانی و رقص را هماره ارج می نهادند و شاید رمز موفقیت آنها این بود که به حکومت و پادشاهی خود یک بعدی نگاه نمی کردند و تمام ابعاد زندگی بشری را در اعمالشان جای می دادند .

کلیسای وانک :

وانک در زبان ارمنی به معنی صومعه می باشد . گفته می شود در دوران صفوی به دلیل آرامش ، امنیت و آزادی در محله جلفای اصفهان ۱۳ کلیسا بنا نهاده شده است که بسیاری از آن ها در طول زمان از بین رفته اند . اما کلیسای وانک از معدود کلیساهایی است که همچنان پا برجا مانده و هم اکنون محل بازدید مردم به عنوان یک بنای تاریخی دوره صفویه می باشد .

کلیسای وانک
کلیسای وانک

معماری کلیسای وانک مخلوطی از معماری ایرانی دوران صفویه و معماری ارامنی می باشد . این تلفیق معماری باعث شده که کلیسا از زیبایی و جذابیت خاص و ویژه ای برخوردار باشد .

کلیسای وانک داری یک سقف گندی شکل بلند است که نقاشی آن چشم ها را خیره می کند . دیوارهای داخلی آن دارای نقاشی های بسیار زیبا می باشد که هر کدام از آنها بیانگر یک داستان می باشند.

تابلوی هفت آسمان
تابلوی هفت آسمان

یکی از این نقاشی ها تابلوی هفت آسمان است که خیره کننده است و توصیف آن دشوار ، به همین دلیل من در این باره هیچ توضیحی نمی دهم تا خوانندکان عزیز خود در برداشت داستان آن آزاد باشند .

نقاشی های کلیسای وانک متاثر از نقاشی ایتالیایی می باشد .

 

سقف گنبدی شکل کلیسا
سقف گنبدی شکل کلیسا

در عکس بالا می توانید زیبایی معماری و نقاشی در هم آمیخته از دوران صفوی و ارامنه را ببیند .

موزه کلیسای وانک :

ماشین چاپ
ماشین چاپ

در سمت چپ کلیسا موزه کلیسا وجود دارد که در آن کتابه ها ، دست نوشته ها ، لباس ها ، زیور آلات ، تابلو های نقاشی و ……… به نمایش گذاشته شده که هر کدام از آنها بیانگر یک تاریخ از تاریخ ایران زمین می باشد .

 

سینه ریز نقره
سینه ریز نقره

کلیسای بیت الحم :

تصویر بهشت
تصویر بهشت

کلیسای بیت الحم یا بد خم یا بید خم یکی از بناهای با ارزش دوره صویه است که به هزینه خواجه پطروس یکی از تاجران بزرگ دوران صفوی ساخته شده است .

 

سقف کلیسای بیت الحم
سقف کلیسای بیت الحم

سقف این کلیسا هم مانند کلیسای وانک بلند و منقوش به نقاشی های زیبا است ، و دیوار این کلیسا نیز دارای تابلوهای نقاشی از ادوار مختلف می کند .

تابلوها در بباینگر زندگی عیسی مسیح ، آدم و حوا ، زکریا و یحیی پیامبر و تصاویری از بهشت و جهنم نیز می باشند .

 

آتش کوه

کوه آتشگاه
کوه آتشگاه

کوه آتشگاه یکی دیگر از بناهای تاریخی شهر اصفهان است که نام اصلی آن مهر بین ، دژ مهر بین یا آتشکده مهر بین است . کوه آتشگاه در غرب اصفهان و هشت کیلومتری مرکز شهر در خیابان آتشگاه قرار دارد . این بنا در نزدیکی زاینده رو می باشد .

عمارت قدیمی :

خانه قدیمی
خانه قدیمی

این عمارت برای یکی از سردمداران قدیمی اصفهان است که قدمت بنا به ۳۰۰ سال قبل می رسد . اما از ظاهر بنا اینگونه بر می آید که در حال حاضر متروکه است .

این عمارت در محله بوستان در غرب اصفهان قرار دارد .

مادی ها :

مادی
مادی

مادی در لغت به معنای جوب و در برخی لهجه ها جوق می باشد .

مادی مجرایی است که آب از آن برای آبیاری زمین ها می گذرد . در واقع مادی به جوی ها و نهرهایی گفته می شود که جهت تقسیم مقداری از آب زاینده رود در شهر اصفهان در زمان صفویان توسط شیخ بهایی احداث گردیده است .

مادی ها از زاینده رود سر چشمه می گرفتند و هر کدام از مادی ها وظیفه آب رسانی به قسمتی از شهر و محلات و کشتزارها را داشتند .

از مهمترین مادی ها در شهر اصفهان می توان به جوی شاه ، مادی نیاصرم ، مادی فرشادی ، مادی فدن ، مادی تیران و ……… اشاره نمود .

مادی ها علارغم اینکه کشتزارها و باغ ها را آبیاری می کردند چهره شهر را به گونه ای زیبا می ساختند ، چرا که محل گذر مادی ها از وسط شهر < آبادی ها و مجله بود و باعث می شد چهره شهر به گونه ای دیگر جلو کند .

 

زاینده رود و پل ها :

زاینده رود
زاینده رود

زاینده رود را ، زنده رود و زرین روز نیز می گویند . این رود با طول ۳۶۰ کیلومتر از زرد کوه بختیاری در شهرستان کوهرنگ آغار می شود . بیشترین آب جاری شده از زرد کوه بختیاری علارغم آبیاری و سیراب کردن کل مسیر به شهر اصفهان می ریزد .

وقتی تاریخ اصفهان را با بناهای تاریخی آن ورق می زنی ، متحیر می شوی . چرا که این همه شکوه و عظمت چگونه در یک جا حمع شده است ، و مهمتر از آن که این بناهای منحصر به فرد همچون کاخ عالی قاپو ، مسجد شیخ لطف الله ، مسجد شاه ، کاج چهل ستون ، کلیسای وانک ، پل خواجو ، سی و سه پل و بسیاری دیگر که می توان از نام بر در دوران صفویان بنا نهاده شده است .

گویی هر کدام از پادشاهان و سردمداران صفوی سوگند یاد کرده بودند که تمام عمرشان را به سازندگی در این شهر اختصاص دهند . اگر کمی عمیق فکر کنیم که اگر هر کدام از زمامداران ایران زمین در طول تاریخ به جای چپاول و غارت این خاک ، به اندازه یک سوم صفویان به سازندگی می پرداختتد ، اکنون ما چگونه ایرانی را داشتیم …………. آیا همه ایران به مثابه اصفهان می شد و دیگر از بیغوله ها در هیچ جای ایران خبری نبود ؟؟!! و آن وقت بود که می شد با جرات گفت سهم عدالت برای هر ایرانی یعنی برابری ؟؟؟!!!!!

 

سی و سه پل
پل خواجو

پل خواجو بر روی رودخانه زاینده رود در شرق سی و سه پل قرار دارد . این پل در زمان شاه عباس دوم ساخته شده است و نام های دیگر آن حسن بیک ، بابا رکن الدین ، پل گبرها و پل شاهی می باشد .

خواجو به معنی به معنی درباری و نجیب زاده می باشد . این پل در دو طبقه تحتانی و فوقانی بنا شده که طبه تحتانی آن از جنس سنگ و طبقه فوقانی آن از جنس آجر می باشد که در دوران شاه عباس دوم محل برگزاری بزم و شادی و آتش بازی بوده است .

این پل ۱۳۲/۵ متر طول و ۱۲/۵ متر عر دارد که وسط آن در دو ضلع شرقی و غربی دارای اقامتگاهی است که محل اقامت پادشاهان بوده است .

سی و سه پل
سی و سه پل

سی و سه پل در سال ۱۰۰۵ هجری قمری توسط الله وردی خان در دوره صفویه بنا نهاده شده است . این رابط دو سوی شمالی و جنوبی زاینده می باشد که پس از خیابان چهار باغ دومین یادگار دوران صفوی می باشد .

در دوران شاه عباس اول ، جشن تیرگان که یکی از جشن های ملی ایران است در سیزدهم تیر ماه هر سال در حوالی زاینده روز نزدیک این پل اجرا می شده است . در این جشن مردم جام در دست بر روی هم آب می پاشیدند ، که گفته می شود شاه عباس علاقه وافری به این جشن داشته و به همراه درباریان در این جشن شرکت می کرده است .

سی و سه پل را چهل چشمه ، پل الله وردی خان ، پل چهار باغ و پل جلفا نیز می نامند .

 

پل خواجو
پل جویی

پل سعادت آباد که امروزه پل جویی نامیده می شود در زمان شاه عباس دوم صفوی ساخته شده است گفته می شود در این منطقه در باغ سعادت آباد حد فاصل بین پل خواجو و پل جویی عمارت ها ، کاخ ها و باغ های بسیاز زیبایی ساخته شده بود که در دوران قاجار توسط پسر ناصرالدین شاه قاجار ویران شد .

این پل محل اتصال کاخ ها و باغ های سلطنتی از جنوب به باغ ها و کاخ ها در بخش شمالی شهر بوده ، و هجنین محل رفت و آمد خانواده های سلطنتی بوده بوده است .

این پل ۱۴۵ متر طول ، ۴/۰۱ متر پهنا ، ۲۱ دهانه و دو شاه نشین دارد که بین سال های ۱۰۵۲ تا ۱۰۷۷ هجری قمری بنا شده است .

 

پل شهرستان
پل شهرستان

گویا پل شهرستان کهن ترین و قدیمی ترین پل در میان پل های زاینده است که در شرق شهر اصفهان بنا شده است . نام قدیمی اصفهان «جی» بوده است. اصفهان در دوره هخامنشان «گابای» و در زمان ساسانیان «گی» نامیده می شده است .

پل شهرستان دارای ۱۰۵ متر طول ، ۵ متر عرض با ۸ دهانه تحتانی و ۵ دهانه فوقانی می باشد .از مصالح و نوع معماری به کار رفته در پل به نظر می رسد که اساس و بنیان پل به زمان ساسانیان برسد که پایه پل از سنگ با ملات ساروج و بدنه فوقانی آن ساخته شده از آجر است و سطح پل نیر سنگ فرش شده است .

وقتی به پل های ساخته شده بر روی زاینده رود نگاه می کنی ، هر کدام از آنها علاوه بر کاربریی که برای عبور و مرور داشته و دارند ، می توان به طراحی خاص آنها توجه نمود که محل استراحت و تفرجگاه پادشاهان و برگزاری جشن ها نیز محسوب می شدند . کما اینکه زیبایی خاصی به شهر بر روی زاینده رود می داده و همچنان می دهند .

سیزده به در کنار زاینده رود :

سیزده به در
سیزده به در

در آخرین روز از سفر کوله ها را جمع کردیم ، قبل از اینکه به سمت ترمینال حرکت کنیم دوباره به سمت زاینده رود ، روی سی و سه پل رفتیم ، کمی نشستیم ، و من مردم را نگاه می کردم که مشغول آماده کردن ناهار برای روز سیزده بدرشان بودند ، هر کس با خانواده خودش سرگرم بود ، مسن تر ها نشسته یا پیاده روی می کردند ، کودکان ورجه وورجه کنان به این سو و آن سو می دویدند و بساطه جوجه کباب تقریبا در تمام اطراف رود پهن بود ، توریست های خارجی هم گاهی به داخل آب می رفتند وگروهی در کنار رود قدم می زدند ، و زاینده در حالیکه آب در آن جریان داشت نظاره همه این مناظر بود .

 

دوران جوانی
جوانی ام کو ؟

با خود می گفتم که این پل ها به همراه زاینده رود چه کودکانی را بر خود دیده اند ، و چه گذران جوانی را شاهد بوده اند و چگونه شکست قامت انسان را در پیری تحمل کرده اند ؟؟؟!!

 

کودکانه
کودکانه

وقتی این دختر نوجوان را دیدم که شادمانه به این طرف و آن می دوید با خود فکر کردم این زاینده رود با این پل ها چه کودکانی را بر خود دیده است ؟؟؟!! آیا انسانها بر این پل ها بر روی زاینده رود تکرار می شوند ؟؟؟!!!!

همسفران
همسفران

تا این جای کار فرصت نشد که میزبانان و همسفرم را کامل معرفی کنم ، اما این ناجوانمردانه است که دوستی چون طاهره تمام سفر را تو همراه باشد و تو در سفرنامه ات یادی از او نکنی ، و همچنین میزبانت را فراموش کنی.

سمت راست تصویر آقای بهروز محمدی از دوستان غارنورد من ، نفر وسط تصویر همسر آقای محمدی که با مهربانی و مهمانوازی ما را مورد لطف و محبت خود قرار داد ، و نفر سوم سمت چپ تصویر همسفر خوبم طاهره خوشحال ، که خیلی وقت ها در سفر هم بد اخلاقی های من را تحمل کرد. به امید خوشبختی و تندرستی هر سه نفر که کمک کردند تا روزهای خوشی را در سفر اصفهان داشته باشم .

راه برگشت :

راه برگشت
راه برگشت

این عکس هم مسیر برگشت سفر اصفهان را نشان می دهد ، هوا همچنان ابری بود ، و من دلم گرفته . چگونه می شد آن همه زیبایی و شکوه و عظمت تاریخ ایران را بگذاری و بگذری ؟؟؟!!

چگونه می شد به مسجد شیخ لطف الله در طول مسیر بازگشت فکر نکنی ؟ چگونه می شد کاخ چهل ستون را با آن تابلوهای جنگ و چنگ و بزم رها کنی ؟ چگونه می شد کلیسای وانک را با آن سقف بلند و تابلوهای لخت و عریانش به یاد نیاوری ؟ چگونه می شد زاینده رود را در ذهنت تجسم نکنی و هر کدام از پل های آن را یادآور نشوی که با چه عظمتی ساخته شده اند ؟؟؟!! چگونه می شد همه مردم مهربان اصفهان را رها کنی و برگردی ……. چگونه می شد در میان آن همه عظمت و بزرگی غوطه ور شوی و مجبور باشی آن را رها کنی و دلت نگیرد ، و بغض گلویت را نفشارد ، و اشک چشمانت را خیس نکند ؟؟؟!!

برای اینکه کمی خود را آرام کنم و درد دوری از عظمت ، بزرگی و شکوه اصفهان را در طول تاریخ در خود تسکین دهم ، گوشی موبایلم را بیرون آوردم و هنس فری را به آن متصل کردم و شروع کردم به گوش دادن موسیقی ، همچنان که از پنجره بیرون را نگاه می کردم شعر و آواز خواننده های مختلف در گوش من به ترتیب تجوا می کرد ، این شعر و موسیقی ها گاهی مرا به گذشته در حال خودم می برد ، و گاهی مرا با دردها و رنج های مردم که روزانه آنها را می بینم سوق می داد ، و گاهی آنچنان متاثر از شنیدن یک آواز می شدم ، و به جای اینکه بغضم آرام گیرد ، گریه ام به هق هق می افتاد و من مجبور بودم بغضم را در گلویم خفه کنم و برای پوشاندن چشمان قرمز و اشک آلودم در آن هوای ابری عبنک آفتابی به چشم بزنم .

تقریبا زمان زیادی از حرکت گذشته بود ساعت حدود ده شب بود کمی باران هم باریده بود ما نزدیک مرقد امام خمینی (ره) رسیده بودیم و نزدیک بهشت زهرا . در میان موسیقی هایی که در طول مسیر گوش می کردم ناگهان به یکی از آوازهای استاد ارجمند محمد رضا شجریان رسیدم ، با شنیدن این آواز گویی که کارد در استخوانم زدند ، خیلی وقت بود این آواز را گوش نداده بودم و اصلا یادم نمی آمد در کدام یک از فایل های موسیقی گوشی من هست ، که می گفت :

♫♫ ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبهای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به کام عاشقای بی مزار
ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ببار ای ابر بهار
با دلم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماه رو دادن به شبهای تار
ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به یاد عاشقای این دیار
به کام عاشقای بی مزار
ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون
♫♫

 

 

با احترام

شهربانو احمدی ماشک

اردیبهشت ۱۳۹۶

 

 

 

پسندیدم(۱۴)نپسندیدم(۰)
(Visited 584 times, 1 visits today)

دیگر نوشته‌های شهربانو

5 دیدگاه

  1. سلام، مرسی از محبتت عزیزم ،من هم با وجود همسفری مثل شما باهمه پستی وبلندی های سفر(نه شما) حتی در سفرهای کوتاه واقعا از ته دل خوشحال میشم که همراه دوست خوبی مثل شما باشم. باور کن این تعارف نیست واقعیته.
    خیلی جالب بودباخوندن مطالب ودیدن عکسها همه خاطرات برام زنده شد.
    (واقعا دست مریزا، احست به قلمت)
    انشاالله در همه مراحل زندگیت ایام بکامت باشه

    پسندیدم(۱)نپسندیدم(۰)
  2. سلام،دوست خوب و پرانرژى من
    واقعا لذت بردم از خوندن سفرنامه ات
    وًکلى خندیدم .امیدوارم همیشه در سفر
    ودر اوج باشید..🌹🌹🌹🌹🌹🌹

    پسندیدم(۲)نپسندیدم(۰)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *