سر آسیاب کرج ، فروردین ۱۳۹۵

کودکان کار

عصر پنجشنبه بود ، و قرار بر این که من میهمان کودکان کار موسسه امام علی (ع) سر آسیاب باشم ، به همراه رویا از خانه حرکت کردیم ، ساعت حدودا سه بعد از ظهر بود ، و قرار ما با بچه ها ساعت پنج بعد از ظهر .
با چند دقیقه تاخیر رسیدیم ، فرزندان ایران زمین با دیدن من و رویا فریاد می زدند ، آمدند ، آمدند ……
وارد خانه شدیم ، مسئول موسسه خانم معصومه رضائیان و همکارشان به استقبال ما آمدند و تا یک اتاق که قرار بود محل برگزاری کلاس مان باشد همراهیمان کردند .
هم همه ای بود ، صدای بچه ها بلند ، که چه کلاسی خواهیم داشت ؟

خانم رضائیان بچه ها را به سکوت دعوت کرد و کلیات برنامه کلاس آن روز را برای شان توضیح داد ، و من را به بچه ها معرفی کرد .
کلاس تحویل من داده شد ، تا اون لحظه ساکت بودم ، و در حیرت کودکانی با آن همه انرژی ، خنده های بلند ، نگاه های نافذ و شیطنت آمیز ، و جنب و جوشی فراتر از آن چه که تصور می کردم .
در ذهن و افکارم گویی طوفانی به پا شد ، و تشویش و نگرانی نیز همراه آن به بار نشست ، و غصه ای در دلم جای گرفت ….. که چگونه فرزندان ایران من باید کوکان کار باشند ؟
چرا فرزندان ایران من باید در کودکی بزرگ شوند ؟! پسرانش نان آور خانه ، دختران کوچکش هم نان آور خانه باشند و هم در کودکی مادر شوند ؟ آیا پسرانش هم در کودکی پدر می شوند ، یعنی در سن سیزده یا چهارده سالگی ؟
پس مدرسه چه می شود ؟ درس کجا می رود ؟ زندگی برای این کودکان ، کودکانی که ما نام کودکان کار بر آنها نهادیم چگونه مسیری را طی می کند ؟
دیگر محیط زیست را فراموش کردم ، کوه ،درخت ، جنگل ، دریاچه ارومیه ، تالاب انزلی و …. را از یاد بردم ……
اینجا دیگر به چیزی بزرگ تر باید می اندیشیدم و از آنها سخن می گفتم .
باید از زندگی ، از بودن ، از تسلیم نشدن ، از شاد زندگی کردن سخن می گفتم .
باید از جنگیدن ، از نهراسیدن ، از حرکت کردن و اینکه تو ای فرزند ایران هر آنچه را که بخواهی خواهی توانست انجامش دهی …..
اما این سخنان سخت بود و سنگین ، و برای کودک شش ساله مجال کنکاش نداشت ، و در ذهن آن پسر دوازده ساله هم که تمام عمرش را سر چهار راه شیشه ماشین های پورشه و مازراتی را پاک کرده بود نیز نمی گنجید ، و همچنین برای دختر خردسالی که قرار است در چهارده سالگی مادر شود هم بی معنی بود ……
پس من مانده ام در این کلاس و ناتوانی ام در برابر این کودکان بزرگ کار .
تمام تلاشم را کردم به احساساتم مسلط باشم و با خود بگویم شهربانو همه چیز درست می شود ، اینقدر غمگین نباش ، این کودکان بزرگ خواهند شد و زندگی خوبی در پیش رو خواهند داشت ….
کلاس را شروع کردم ، لپ تابم را روشن کردم ، ویدئو پروژکتور را راه اندازی کردیم ، و من شروع به حرف زدن در مورد زباله ، انسان ، حیوان ، کوه و …….
کلاسی متفاوت از دیگر کلاس های گذشته من در مدارس بود ، کودکان کار با کودکان مدارس دیگر فرق داشتند ، باهوش تر و زیرک تر بودند ، مو را از ماست می کشیدند ، به قول معروف « چشم مار را گلوله می زدند » .
به سختی می توانستم آنها را جمع کنم ، اما موفق می شدم ، سوال های از من می پرسیدند ، که خانم شما رانندگی می کنید ؟ ورزش می کنید ؟ چه ورزشی ؟ سخت است ؟ راحت است ؟ چگونه است ؟
نمی ترسی ؟ خطرناک نیست ؟
پرس و پاسخ هایی داشتیم با این کودکان ، و در خواست هایی .
کلاس به پایان رسید ، و چون گفته بودم من کوهنورد هستم ، از من خواستند که آنها را به کوه پیمایی ببرم . من هم به آنها قول دادم که به زودی آنها را به یک کوه پیمایی سبک خواهم برد .
اینگونه بود بعد از ظهر روز پنج شنبه بیست و ششم فروردین ماه سال هزار و سیصد و نود و پنج ، که من ماندم با یک قول ، و امیدوارم که دوستانی به یاریم بیایند تا بتوانم کودکان ایران را به یک کوه پیمایی سبک ببرم .

با سپاس و احترام
شهربانو احمدی ماشک
فروردین ۱۳۹۵

پسندیدم(۴)نپسندیدم(۰)
(Visited 81 times, 1 visits today)

دیگر نوشته‌های شهربانو

۱ دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *