باسعیدو ، اردیبهشت ۱۳۹۵

باسعیدو

پایت را روی گاز ماشین که می گذاری باید به این فکر کنی ۱۴۴ کیلومتر راه را باید گاز بدهی و یادت هم نرود که کلاچ و ترمز بگیری و در ذهن خود تجسم کنی که می خواهی یکی از زیباترین جاده های ایران را که به انتهای جزیره قشم می رسد را رانندگی کنی .
درست حدس زدی می خواهیم برویم به غربی ترین روستای جزیره قشم در محدوده بخش شهاب شهرستان قشم .
آخرین روستایی که می شود گفت اگر جزیره قشم را به شکل یک دلفینی که بر روی آب آمده است در نظر بگیری که بالش هم کاملا مشخص است ، می توان گفت باسعیدو در دم این دلفین بزرگ قرار دارد .
روستایی با ۴۷۰ خانوار و جمعیتی بالغ بر دو هزار نفر .

جاده باسعیدو
جاده باسعیدو

بله ، باسعیدو یکی از روستاهای جزیره قشم است که دو روز با مهربانی هایش پذیرای من بود ، و می خواهم از آنچه که در این دو روز از ابتدای حرکت ، تا آخرین لحظه ای حضورم بر من گذشت را  برایتان بگویم .
صبح روز سه شنبه در روستای لافت از لیلی سیروس و مهران جدا شدم ، هر چند از اول قرار بر این بود که با هم حرکت کنیم اما نظرم عوض شد و گویی صدایی در گوشم به من گفته که مثل همیشه تنها شهربانو .
از لافت به سمت باسعیدو حرکت کردم کنار جاده منتظر ماشین  بودم که پس از حدود هفت ، هشت دقیقه یک تویوتا مشکی تک کابین جلوی پای من ترمز کرد ، نگاهش کردم از بیرون به خاطر دودی بودن شیشه ها راننده را نمی دیدم ، نزدیک شدم ، راننده شیشه را پایین کشید ، اول فکر کرد خارجی باشم ، وقتی سلام و احوال پرسی کردم خندید و گفت کجا می روی ؟
جوانکی بود حدود ۲۰ تا ۲۳ سال ، قد بلند و لاغر . اما جذاب و خنده رو . گفتم : باسعیدو .
گفت بیا بالا .
گفتم : گواهی رانندگی داری ؟
گفت : من راننده لندی کراپ هستم ، آن وقت گواهی رانندگی ندارم ؟
گفتم : به سن تو نمی خورد .
گفت : من ۲۲ سال دارم .
گفتم : من را به کشتن ندهی ؟ تو بیا پایین ، من رانندگی کنم .
قهقه خندید ، و من هم شروع کردم به خندیدن بلند ، هر چند تمام این مکالمات ما با خنده و مزاح بود .
سوار شدم ، در بین راه با هم صحبت کردیم ، او خودش را معرفی کرد ، نامش جلیل بود ، از حال و احوال من پرسید ، که آنجا چه می کنم و برای چه آنجا هستم ؟
خودم را معرفی کردم ، بعد از صحبت هایم کمی نگاهم کرد و باز هم خندید .
گفتم چرا می خندی ؟
گفت : مغزم تو را آنالیز نمی کند ، فکر کردم من دیوانه ام ، اما خدا را شکر از من دیوانه تر هم پیدا می شود .
تا نزدیکی های روستای باسعیدو حرف زدیم ، از همه چی گفتیم ، آداب و رسوم ، تحصیلات ، زندگی و …..
وقتی نزدیک شدیم گفت من می توانم در زندگی تو باشم ؟
جالب بود ، گفتم چگونه ؟
گفت : دوست دختر من باشی .
دیگر نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم ، گفتم تو پسر من هستی ، برادر من هستی . تو چه می گویی ؟
گفت : می دانستم این جواب را می دهی ، پشیمان شدم همان دوست من باش . با جلیل صحبت کردم و کاملا موضوع را برایش توجیه کردم و پذیرفت .
اما خودمان هستیم ، در این زمانه ای که دوست پسر پیدا نمی شود ، شوهر هم که قحطی آمده ، در این سفر بخت من باز شده ، خدا را شکر که ناکام از قشم نمی روم .
جلیل من را در روستای باسعیدو پیاده کرد ، و نگران بود که مبادا مشکلی برایم پیش بیاید ، اما از او خواستم که من را جلوی پاسگاه مرزی روستای باسعیدو پیاده کند و دیگر نگران نباشد .
از هم خدا حافظی کردیم و او رفت .
نزدیک پاسگاه شدم ، سربازی در حال نگهبانی دم در پاسگاه بود ، با لبخند و مهربانی با او حال و احوال کردم ، با خوشرویی جواب داد ، خودم را معرفی کردم و از او خواستم با رئیس شان صحبت کند تا برای وارد شدن به روستا به من کمک کنند ، و سرباز مرزی با احترام این کار را انجام داد و من به داخل پاسگاه رفتم ، آنجا هم خودم را معرفی کردم و رئیس پاسگاه و همکارانش شروع کردند به تماس گرفتن با ریش سفیدان محل که مورد اعتمادشان بودند .
قرعه به نام منزل ملا عبدالغفور گوری زاده افتاد ، رئیس پاسگاه گفت : برویم ، آمدند دنبالتان ، از همکاران دیگرش داخل پاسگاه خدا حافظی کردم و رئیس تا دم در همراهیم کرد و برای جوانی که با ماشین نیمه سنگین ایسوزو دنبالم آمده بود توضیح داد که من برای چه کاری وارد روستا شدم و از او خواست کمکم کنند ، جوان هم که اسمش داوود بود با مهربانی و لبخند از من استقبال کرد و من سوار بر ایسوزو شدم و به منزل شان رفتیم .
داوود قبل از اینکه از منزل بیرون بیاید پیرو صحبت تلفنی که با دوستان پاسگاه داشت از قبل موضوع من را به اهالی خانه گفته بود .
وارد منزل شدم ، چند زن جوان ، چند بچه ی قد و نیم قد و مادری متفاوت . اما پدر را هنوز ندیدم .
استقبالی با آنچنان مهربانی در ذهنم نمی گنجید ، از مهربانی شان خجالت کشیدم ، اما جو سبک تر از آن بود که احساس ناراحتی کنم و نتوانم احساس خوشحالی کنم .
ظهر بود که من داخل خانه ملا عبدالغفور گوری زاده بودم ، اول از همه خودم را کامل به اهالی خانه معرفی کردم و آنها هم از اینکه من منزل آنها  بودم خوشحال بودند .
آرام آرام گرسنگی داشت بر من غلبه می کرد ، از آنجایی که آدم شکموئی هستم و خوردن وعده های اصلی غذا برایم از اهمیت خاصی برخوردار است منتظر بودم که چه وقت سر و کله غذا پیدا می شود ، بالاخره خبرهایی شد و بعد از اینکه عروس خانه برایم شربت آورد متوجه شدم که مادر خانه  (مریم خانم ) در حال آماده کردن یک ماهی بزرگ در حیاط است ، با اجازه خودشان به نزدش رفتم و شاهد این بودم که مریم خانم چگونه این ماهی بزرگ را تمیز می کند و آماده برای غذای ناهار .

مادر مهربان
مادر مهربان

بعد از اینکه کمی داخل حیاط عکاسی کردم آمدم داخل منزل و نشستم ، در همین زمان یکی از عروسان خانه در حال آماده کردن برنج (پلو) بود ، تقریبا کمتر از چهل و پنج دقیقه ناهار آماده شد و سفره گسترده ، که در همین زمان بزرگ خانه ، ملا عبدالغفور آمد که همه به احترام بلند شدند و من هم همانطور ، باز هم لبخند و مهربانی . لبخند یک پدر به من ، به همسر ، به همه اهالی خانه .
ظاهرا مهربانی و گشاده روئی جزء جدا نشدنی مردم آنجاست . با هر کس که روبرو می شوم خنده رویی و مهربانی ، و استقبال گرم و غیر قابل تصور من ، از جلیل ۲۲ ساله راننده تویوتا گرفته تا سرباز دم در پاسگاه و اهالی خانه عبدالغفور .
خدا را باید شکر گفت که این همه مهربانی در وجود این مردم در انتهای یک جزیره قرار داده و این متاع گران قیمت و نایاب هنوز اینگونه در وجود مردم باسعیدو و ده های اطراف موج می زند .
بعد از ناهار ماجرا جویی شروع شد ، داوود ماموریت داشت من را با ده آشنا کند که الحق کارش را بلد بود .
از اهالی خانه خدا حافظی کردیم ، سوار پژو ۴۰۵ شدیم ، چند دور داخل روستا زدیم ، و بعد چیزهای که اصلا حتی به ذهنم هم خطور نمی کرد .
صحبت هایی می کرد داوود .
یک چیزهایی می گفت .
آب انبار ، زیارت ، خانه کوهی و ……
گفتم : داوود ، یکی یکی . برایم آرام توضیح بده  ، من حتما با این اسامی که تو پشت سر هم می گویی قاطی خواهم کرد .
خنده های برادرانه داود به من امید می داد که می توانم سفر خوبی را در باسعیدو تجربه کنم .
داوود می گفت به بازار می رویم ، آنجا چیزهایی را که گفتیم می بینی و عکس می گیری .
رفتیم جایی که می گفت بازار است ، اما من چیزی جز چند خرابه و آب انبار در آنجا نمی دیدم . گفتم اینجا چگونه بازار است ؟ اینجا خرابه است ، ویرانه است ، چرا به این جا ی گویی بازار ؟
گفت : در چندین سال پیش محل زندگی اهالی روستا بود ، کشاورزی و دامداری انجام می شد ، اما به خاطر نبود امکانات مردم به پایین آمدند تا از امکاناتی چون برق آب و جاده استفاده کنند .
گفتم : فقط به خاطر برق آمدند پایین ؟  ( جایی که مردم باسعیدو هم اکنون زندگی می کنند)
گفت : نه فقط برق . جاده ، آب ، بهداشت .
گفتم مگر دارند ؟
داوو می خندید و می گفت یک مقدار بله .
گفتم : چه می گویی پسر ؟ جاده وضعش افتضاح هست ، من موقع آمدن به روستا ، هر آن نگران بودم به خاطر خرابی جاده ماشین چپ کند . انگار این جاده زمان ناصرالدین شاه ساخته شده و از آن زمان به بعد هم دیگر هیچ کس انگار نه انگار جاده ای اینجاست ؟
داوود می گفت چاره ای نیست مسئولین روستا و دهیار و شورا پیگیر هستند تا درست شود ، آنها برای این روستا زحمت می کشند و امیدوار هستیم که مسئولین بالادست هم پیگیر باشند و جاده را درست کنند .
گفتم انشاء الله که جاده را درست می کنند ، یک فکری هم به حال آب روستا می کنند که تقریبا یک خانواده ۵ نفری هر ماه باید حدود ۲۰۰ هزار تومان آب از مؤسسه آب شیرکن ده بخرند ، و به فکر این باشند که چرا بعد از این همه سال که از لوله کشی منازل و لوله گذاری ده می گذرد اما همچنان مردم تانکرتانکر آب می خرند ، پس کی و چه وقت آب از مؤسسه آب شیرین کن بندر کاوه با قیمت مناسب به دست مردم می رسد ؟
داوود گفت مسؤلین ده پیگیر هستند .
گفتم : مسؤلین ده و مسؤلین بخش و مسؤلین شهر و شهرستان قشم و استان هم جوابگو هستند ؟ گفت : نمی دانم .
گفتم : داوود ، برادر من ! آمده ایم بازار ، برای گردشگری ، با این مشکلاتی که ده شما دارد گردش از یاد من رفت ، پس خانه کوهی کجاست ؟
کمی جلوتر رفتیم ؛ اولین جایی که دیدیم کارگاه ماهی گیری عبدالرحمن بود ، چندین نفر آنجا ماهی های بزرگ صید شده را جابجا می کردند و مشغول انتقال آنها برای خارج از روستا . با دیدن این صحنه خوشحال شدم و با خودم گفتم حداقل صید در روستای باسعیدو شاید بتواند کمی از مشکل بیکاری روستا را حل کند ، اما امیدوارم صید بی رویه اتفاق نیوفتد و نسل آبزیان در خلیج فارس منقرض نگردد .

کارگاه ماهی گیری عبدالغفور
کارگاه ماهی گیری عبدالغفور

رفتیم تا لب ساحل ، سمت راست مان یک چیزی شبیه اسکله بود ، اما اسکله ای در کار نبود ، با نگاه من داوود شروع کرد حرف زدن ، که اینجا اسکله کهنه است ، اسکله قدیمی ، که از زمان استقرار انگلیسی ها به عنوان قرارگاه کشتی های نظامی انگلیس ساخته شد ، از زمانی که موتور کشتی ها با زغال کار می کرد و من ناراحت بودم که چرا هیچ اثری از این اسکله تاریخی نیست ، اسکله ای که می توانست خیلی حرف ها برای گفتن داشته باشد .

اسکله کهنه
اسکله کهنه

کمی آن طرف تر یک ساختمان قدیمی بود مشخص بود برای اهداف خاصی ساخته شده است ، چند و چونش را پرسیدم ٰ، راهنمای سفر من گفت اینجا خانه کوهی است ، این کاروانسرا را انگلیسی ها ساختند ، این یک اثر تاریخی است ، و من گفتم یک اثر تاریخی چرا به یک خرابه و ویرانه تبدیل شده است ؟

خانه کوهی
خانه کوهی

چرا ترمیمش نمی کنن ، تا جذب توریست شود ، تا مردم برای دیدن این اثر تاریخی به اینجا بیایند ؟
داوود جواب داد نمی دانم .
از دید من که یک گردشگر بودم قشنگ طراحی شده بود ، با هدف و زیر ساخت . اما متاسفانه هیچ اقدامی برای مرمت و ترمیم این اثر تاریخی صورت نگرفت .
کمی جلوتر آمدیم یک چهار دیواری دیدم و یک بنایی شبیه برج ، که جذاب به نظر می رسید .
نزدیک تر شدم ، درش باز بود و به امان خدا رها شده .
داخل شدم ، از داوود پرسیدم داستان اینجا چیست ؟
شروع کرد به توضیح دادن ، دلم گرفت ، آهی کشیدم ، به آسمان نگاه کردم ، به اطرافم و ساکت ماندم …….. چقدر سخت بود دیدن آن صحنه برای من ، که همه انسان ها را دوست دارم ، انسان های غریب با آن وضعیت در کنار ساحل خلیج فارس در غربت چه بر سرشان آمده ؟ انسانهایی که با هر هدفی وارد خاک ایران شده بودند چه خوب چه شوم ، اکنون ساکت ، آرام و بی صدا در میان این چهار دیواری آرمیده بودند و اینجا که روزی محل آرزوهایشان بود تبدیل به گورستانشان شده بود . آری اینجا گورستان انگلیسی ها بود که هیچ نام و نشانی بر روی هیچ قبری حک نشده بود حتی آن برج که گفته می شود قبر رئیس شان بوده است .

گورستان انگلیسی ها
گورستان انگلیسی ها

با یک حالت خاص که قابل توصیف نیست قبرستان انگلیسی ها ترک کردم .
حرکت کردیم به سمتی دیگر از محله بازار ، چند بنا آنجا دیدم شنیده بودم آب انبار است ، یک بنای سنگی بود با یک معماری به ظاهر ساده ، اما باید فکر قوی پشت این معماری بوده باشد تا این آب انبارها این جا ساخته می شدند تا هنگام بارش باران آب ها در این محل جمع شده و برای زمان بی آبی برای کشاورزی از آن استفاده شود . اما چیز جالبی که اینجا هم وجود داشت این بود که این آب هم با تانکر برای مقصد مورد نظر حمل می شد .

آب انبار
آب انبار

در کنار همه این موارد که گفتم یک زیارت گاه نیز دیده می شد که معروف بود به زیارت سید حسین ، که خوشبختانه این زیارت گاه وضعیتش خوب بود و ظاهرا از آن نگهداری می شد ، و یک حسینیه که آن هم تبدیل به خرابه شده بود . گفته می شد که در ایام محرم مردم در اینجا نذری می دهند .
عجب بازار شلوغی بود ، بازاری که هیچ جنسی در آن معامله نمی شد ، بازاری که آب انبار داشت ، اسکله داشت ، قبرستان داشت ، حسینه و زیارتگاه داشت ، و می توانست با کمی توجه و برنامه ریزی تبدیل به یکی از بهترین روستاهای توریستی شود اما متاسفانه وضعیت به گونه ای است که اگر مردم آنجا هم به شهر مهاجرت نکنند من می گویم شق القمر است .
از چیزهای دیگری که این روستا دارد می توان دو اسکله دیگر به نام های اسکله صیادی باسعیدو ، اسکله مسافربری ، مسجد جامع شهر که در محلی به نام شهربالا قرار دارد و قبرستانی که با قدمت بالای سیصد سال در جلوی این مسجد قرار دارد نام برد ، البته یک چیز دیگر نیز نظر من را جلب کرد و آن بادکش هایی بود که در بالای بام بعضی از خانه ها دیده می شد .

بادگیرهای خانه های قدیمی
بادگیرهای خانه های قدیمی

حالا پس از صحبت بسیاز از بازار ، اسکله ، قبرستان و …… برایتان از دیگر چیزهای زیبای این روستا بگویم ، هر چند اعتقاد من این است که حتی قبرستان این روستا با وجود قبرستان بودن هم زیبا بود چه برسد به چیزهای دیگرش .
بلاخره شب شد و وقت برگشن به خانه . البته نه خانه خودم ،بلکه خانه ملا عبدالغفور .
به خانه برگشتیم ، چای و شام وحاضر بود ، شام خوردیم و پس از کمی گفتگو ، شوخی و خنده برای خواب آماده شدم ، البته طبق قولی که به بچه های خانه داده بود قبل از شام با آنها وسطی بازی کردم و این کار من را بیشتر از هر چیزی خوشحال می کرد .

تیم بازی بچه های خانه
تیم بازی بچه های خانه

خوابیدیم و صبح ساعت ۸ بیدار شدم ، از سر و صدای من یکی از عروس ها به اتاق خواب من آمد ، اتاقی که مختص من آماده کرده بودند .
عروس بزرگ خانه در حال تدارک صبحانه برای من بود ، او به کودکان صبحانه داده بود و آنها را راهی مدرسه کرده بود . من هم با اجازه وارد آشپزخانه شدم ، در حال پختن نان محلی بود ، برای صبحانه من دو نوع نان پخت ، نان روغنی و نان تُٰمُشی .
برای صبحانه دو سه نفر از زنان همسایه نیز آنجا آمدند  ، زنانی که هر کدام از آنها زیر برقعی که بر صورت داشتند هزاران حرف برای گفتن داشتند .

صبحانه با زنان همسایه
صبحانه با زنان همسایه

بعد از صبحانه عروس دیگر آمد ، یک چوب دایره شکل دستش بود و یکه پارچه داخل آن چوب دایره ای .
عروس در حال انجام کاری بود ، پرسیدم چه می کنی ؟ گفت : شلوار می زنم .
گفتم یعی چه ؟ گفت : گلابتون دوزی می کنم . گفتم می شود برای من بیشتر توضیح دهی ؟
عروس خانه شروع به توضیح دادن کرد ، این شلوار بندری است من تمام پایین شلوار را با طرح های مختلف گلابتون دوزی می کنم و این شلوار از صنایع دستی روستای ما هست که هر کدام از شلوارها با مبلغ ۳۰۰ تا ۶۰۰ هزار تومان فروخته می شود .

گلابتون دوزی
گلابتون دوزی

از او خواستم تا نمونه های دیگر را نیز که کارش تمام شده بود به من نشان دهد . او رفت و چند شلوار و یک روسری نیز آورد که از صنایع دستی آنها بود .شلوارها بسیار زیبا بودند ، چشم ها را خیره می کرد و من به آن عروس غبطه می خوردم که چگونه با این همه صبر و حوصله این طرح ها را روی شلوارها می دوزد .

شلوار گلابتون دوزی شده
شلوار گلابتون دوزی شده

اما برایتان بگویم از یک نوروز که ملا عبالغفور لحظات پایانی اقامتم در منزل خودش رو کرد . وقتی چندین بار از آداب و رسومشان پرسیدم ، ملا عبدالغفور گفت : ما یک نوروز دریایی داریم که در تاریخ ۲۸ تیر ماه هر سال انجام می گیرد ، در این روز زنان ، مردان و کودکان همه به دریا می روند ، شنا می کنند و لباس نو برتن می کنند ، پیاز ، رظب و گیشته به دریا می اندازند و می گویند : سال کهنه از سر ما بیرون ، سال نو بر سرما .
در این روستا اعتقاد بر این است که همان روز تمام چشمه ها به دریا باز می شوند و وقتی که مردم در این روز در دریا شنا می کنند تمام دردهای جسمی و روحی از بین می رود و سلامتی به سوی انسان می آید .
ملا عبدالغفور می گفت ما باور داریم که در شب ۲۸ تیر ماه ستاره سهیل به درون چاه ها می رود و آب چاه ها از آن شب به بعد به مرور گرم می شوند و این ستاره که تا این شب در بیرون از چاه بود و باعث گرمی هوا ، هم اکنون که در چاه افتاده است دیگر بعد از این هوای بیرون رفته رفته خنک می شود .
و با پایان گرفتن داستان ستاره سهیل ملا عبدالغفور ، اقامت من نیز در منزل ملا عبدالغفور و روستای باسعیدو پایان گرفت و من آنجا را ترک کردم .
اما باید اقرار کنم همانگونه که وارد شدن سخت است ، ترک کردن از آن بسی سخت تر است .

با سپاس و احترام
شهربانو احمدی ماشک
اردیبهشت ۱۳۹۵

پسندیدم(۷)نپسندیدم(۰)
(Visited 241 times, 1 visits today)

دیگر نوشته‌های شهربانو

13 دیدگاه

  1. سلام
    بالاخره بعد از چند بار مراجعه و باز نشدن سایت، امروز موفق شدم سفرنامه قشنگ شما از باسعیدویی که خودم نتونستم ببینمش رو بخونم. ولی چرا بدون عکس و با این همه غلط املایی؟ احتمالا با تبلت یا موبایل آپدیتش کردین
    همیشه شاد و بر فراز باشید.

    پسندیدم(۱)نپسندیدم(۰)
    1. سلام آقا محمد .
      خوبین شما ؟ متاسفانه سایت من منفجر شد . دوباره طراحیش کردم . هنوز نصف کاره است .
      اجازه بدین تا فردا همین موقع فکر کنم کامل شه . البته خیلی از مطالبش و ندارم . ممنونم از شما که زحمت کشیدید و سفرنامه من و خوندید . شاد باشد

      پسندیدم(۱)نپسندیدم(۰)
    1. رویای عزیز ، به خاطر تمام دوستی های خالصانه و مهربانی های بی توقع از تو ممنونم . بودن تو همیشه برای من باعث خوشحالی و امید هست . ممن.نم که هستی عزیزم .

      پسندیدم(۲)نپسندیدم(۰)
  2. سلام
    از اینکه نتونستم به باسعیدو برم و این همه زیبایی رو از نزدیک ببینم غبطه میخورم خیلی زیبا نوشتین.
    انشاا... که یه سفری دیگه باشه و یه دورهمی دیگه

    پسندیدم(۲)نپسندیدم(۰)
    1. سلام آقا مجید
      ممنونم از لطف بی دریغ شما . من آنچه که بود رو نوشتم . انشالله فرصتی پیش بیاد که یار دیگه دو هم جمع شیم .
      شاد باشید

      پسندیدم(۱)نپسندیدم(۰)
  3. باسلام ، حس دیدن مستندی زیبا راداشت . ای کاش توفیلم ها کمی هم ازاین فضاهای صمیمی استفاده کنند جای این همه زندگی های مرفه دروغکی .

    پسندیدم(۲)نپسندیدم(۰)
  4. بازتاب: Milana Travis

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *