اینجا ، چهار محل .

جهار محل

چهار محل دهستانی در بخش خورگام از توابع شهرستان رودبار در استان گیلان می باشد . دهستان چهار محل متشکل از چهار روستا به نام های سرمل ، سوسف ،ماشمیان و لیاول است ، که پس از زمین لرزه سال ۱۳۶۹ رودبار و ویرانی ها و خرابی های زیاد در این منطقه ادغام شده و چهار محل نامیده شدند .

در این سفرنامه از زیبایی های چهار محل بخوانید .

ساعت ۹ صبح روز جمعه بیست و هفتم اسفند ماه به همراه مهستی و پریسا از خانه بیرون آمدیم ، هوا ابری ، سرد و مه آلود . تمیز ، اما دلگیر . هم جمعه دلگیر هم هوای مه آلود رشت با باران ریز ریز که در اغلب اوقات از سال از آسمان می بارد و گاهی وقت ها آدم را کلافه می کند و کفر آدم را در می آورد ، هر جا می خواهی بروی یا باید از دم در خانه سوار بر خودرو شوی ، یا اگر دلت ترکید و خواست کمی پیاده روی کنی حتما باید پوتین و بارانی بپوشی و یک چتر هم همیشه به همراه داشته باشی .

در ابتدا برنامه خاصی برای رفتن به جایی نداشتیم و قرار بود در خود شهر رشت راه برویم و بگوییم و بخندیم و غذاهای خوشمره بخوریم و عکس بگیریم ، که ناگهان مهستی گفت برویم چهار محل ؟

گفتم چهار محل کجا هست ؟ گفت نزدیک رودبار است ، از توتکابن می رویم .

گفتم : ما که ماشین نداریم ، برای رفتن به آنجا چه کار باید بکنیم ؟

گفت یک کاریش می کنیم ، امروز جمعه است ، بگذار ببینم چه کسی از آشنایان بیکار است که ما را به آنجا ببرد .

من هم طبق معمول از خدا خواسته … گفتم برویم .

مهستی خندید و گفت : می دانم حرف رفتن که می شود دیگر عقل از کله ات می رود ، فقط می خواهی بروی .

آری حرف رفتن که می شود دیگر یارای ماندن نیست ، باید رفت ، راه رفتنی را باید رفت ، و من بعد از سال ها ماندن ، چند سالی است که می روم ، هر چند در سال های متمادی ماندن نیز باید می رفتم ، اما نمی شد و حال که می شود چرا نروم ؟!

به معروق که می گویند : « دیگر وقت آن رسیده است » .

مهستی گوشی موبایلش را از کیفش بیرون آورد ، چند تماس گرفت و گفت اوکی شد ، یکی از دوستان قبول کرد ما را به آنجا ببرد .

شوخی شوخی رفتن مان جدی شد ، من از منطقه هیچ آگاهی و اطلاع  قبلی نداشتم ، مسیرمان را به سمت میدان جانبازان رشت تغییر دادیم و همزمان دوستی که می خواست ما را به آن منطقه ببرد همزمان با ما به آنجا رسید .

از میدان جانبازان رشت به سمت جاده تهران و رودبار حرکت کردیم ، ما که صبحانه نخورده بودیم ، و برنامه مان آن بود که بیرون صبحانه بخوریم ، در بین راه صبحانه خریدیم ، نان سنگگ و آش شله قلمکار . جای تان خالی ، صبحانه را کنار جاده خوردیم ، و اما این باران همچنان می بارید و هوا تیره و تار بود .

گفتم مهستی ! این پایین هوا اینگونه است ، آن بالا که منطقه کوهستانی است چه می شود ؟

راننده که از آشنایان بود گفت آنجا هوا بهتر است ، نگران نباشید .

رفتیم ، نرسیده به رودبار ، اتوبان را دور زدیم و به سمت منطقه حرکت کردیم در ابتدای حرکت مان به سمت بالا ، اولین میدانی که رد کردیم ، میدان رحمت آباد و بلوکات بود ..

از همین ابتدای حرکت به سمت بالا می شد تشخیص داد که عجب جایی است اینجا . از ابتدای مسیر جاده تقریبا تنگ و باریک ، با پیچ های بسیار تند و شیب نسبتا زیاد روبه رو شدیم ، کمی توصیف کردنش سخت است آن چه را که می بینی و حس می کنی . چشم انداز جلو و سمت راستت کوهستان و در پای کوه ، دشته های نسبتا پهناور که در امتداد جاده دیده می شود و یک رودخانه ( سپید رود ) در وسط آن که در ماه پایانی سال یعنی اسفند آب هم دارد . سپید رود است دیگر ، چه می شود کرد ؟ همیشه رویش جلوی همگان سپید است و امیدوارم که ما انسانها آو را رو سیاه نکنیم مثل تالاب انزلی که در حال نابودی است یا دریاچه ارومیه که خشکید .

جاده

در این مسیر گاهی وقت ها نمی دانی باید سمت چپ خودت را از پنجره ماشین به بیرون نگاه کنی یا سمت راستت را ، و یا نگران پیچ های تند با شیب های بالا باشی که هر لحظه امکان چپ کردن ماشین را می دهی ، آن هم با این پراید که خودش را نمی تواند بالا بکشد چه برسد به چهار نفر داخل خودش را .

با خود زمزمه می کردم که آخر چه کسی در این فصل از سال ، در هوای بارانی و غبار آلود با این منطقه می آید شهربانو که تو آمدی ؟ آن هم با ماشین پراید ؟

و مدام به مهستی و پریسا که با راننده حرف می زدند یاد آور می شدم ، کمتر حرف بزنید تا این بنده خدا حواسش به راه باشد ، در این جاده که در بعضی از گذرگاه ها آنچنان مه وحشتاکی وجود داشت که نمی دانستی با آن ماشین پراید در هوا پرواز می کنی یا روی زمین رانندگی !!!

در بعضی از جاها که ارتفاع بیشتر می شد آنقدر مه غلیظ و زباد بود که هیچ جا را نمی شد دید ، چندین بار ، چند ماشین از کنار ما گذشت ، اما من که تمام حواسم به جلو و رانندگی راننده بود متوجه نشدم این ماشین ها کی و از کجا آمدند و یک جورهایی قلبم از ترس شاخ به شاخ شدن ماشین ها در آن جاده تنگ و رعب آلود در دهنم بود به جای آنکه در سینه ام باشد . بگذریم از این که هر لحظه ممکن بود یه جا ، جاده بپیچد و راننده ما از نبود دید کافی نپیچد نفسم در سینه حبس بود .

مه مرگ آلود

وقتی مه را که رد می کردیم یک نفس می کشیدم و می گفتم اکنون ترمز کن می خواهم عکس بگیرم ، و این عکس گرفتن کمک می کرد و شاید بهانه ای بود تا از ماشین پیاده شوم و یک هوایی به کله ام بخورد و تمام عضلاتم که در هنگام عبور از مه دچار انقباض شد بود کمی باز شود .

از مه که رد می شدی و خطر را پشت سر می گذاشتی ، هوا سبک بود ، طبیعت بکر و زیبا ، کما بیش درختان در این طرف و آن طرف خودنمایی می کردند ، مراتع بسیار زیبا و دلنشین ، و گله های گوسفند و گاو به همراه صاحب گله در آن طبیعت ، در میان کوه هایی که در امتداد هم بودند منطقه را از همیشه دیدنی تر جلوه می داد . خانه های ویلایی زیبا  و گاهی در ارتفاعات بالاتر تکه های سفیدی از برف  نمایان بود ، و گاهی هم تکه های زیبای مه که در آن میان حرکت می کردند چشم بیننده را مجذوب می کرد و در امتداد راه و در میان خانه های جدید و نو در بعضی از جاها خانه های قدیمی هم به چشم می خورد ، که تقریبا خراب شده بودند ، و اینجا دیگر از آن ترس چند لحظه قبل در هنگام عبور از مه خبری نبود .

بعد از مه

اما باید بگویم در این طبعت زیبا و دور از شهر و ترافیک ، خبری از آلودگی هوا نبود ، ترافیک نیز اصلا معنی نداشت ، و اگر زباله های کنار جاده و انباشته شده در بعضی از جاها به چشم نمی خورد می توانستی بگویی حداقل یک جا رفتی که معظل محیط زیست دیده نمی شود ، اما متاسفانه دیده می شد ، و گویی این زباله ها مانند غده های سرطانی به همه جای این سرزمین رخنه کردند و چگونه ، و کدام دکتر و پزشک توان درمان این غده ها را دارند مشخص نیست …..؟؟!!۱

کدام دکتر ابتکاری به خرج می دهد تا این زباله های سرطانی را از پیکره این سرزمین بردارد و نابودشان کند ؟!

آیا دکتر ابتکار می تواند ؟ می شناسیدش که ؟ همان خانم دکتری که همیشه روسرس سبز به سر می کند که شاید آن روسری سبز نماد سرسبزی است …….

همان دکتر ابتکاری که در اهدای جوایز فیلم فحر سال ۱۳۹۵ حضور داشت ……. همان دکتر ابتکارییکه در مشکلات به وجود آمده از گرد و غبار خوزستان در مقابل انتقاد علی کریمی فوتبالیست ملی گفت : مشکلات و معضلات خوزستان به مدیریت ۵۰ تا ۶۰ سال قبل بر می گردد و من مقصر نیستم .

اما همه می دانیم که در منطقه کوهستانی چهار محل ۵۰ سال پیش حتی خودرو از آن نمی گذشت ، ۵۰ سال قبل آنجا این همه بطری پلاستیکی ورود نکرد …. هیچ کشوری در اطراف چهار محل وجود ندارد که باد بطریها و تمام زباله های دیگر را با خود به این طرف مرز بیاورد و این معضل مربوط به ۲۰ سال اخیر است و به مدیران امروزی مربوط می شوند ……… دیگر بهانه بس است ……… بهانه و توجیه این همه آلودگی هوای کلان شهرها دیگر بس است ، بهانه و توجیه برای این همه تالاب ها کافی است …….

به والله دیگر کافیست …….

ما تقریبا چند روستا را پشت سر گذاشیتیم ، و تقریبا دو ساعت راه رفتیم تا در نهایت به چهار محل رسیدیم ، آنجا چند تابلو راهنمایی وجود داشت و یکی از این تابوها ، بر روی آن نوشته بود ، دیلمان ۳۰ کیلومتر.

راننده پرسید : باز هم برویم ؟

گفتم : نه .

من و مهستی هیچ ، اما اگر از دماغ پریسا یک قطره خون بیاید مادرش گور کنده شده ما را دوباره می کند . تا همین جا کافی است .

آنجا شاید دیدنی تر از هر جای دیگر بود ، ماشین را در گوشه ای پارک کردیم و بالای تپه ای کوچک که از هر طرف چشم انداز منحصر به فردی داشت زیر اندازی انداختیم و آنجا نشستیم و گپی و گفتگویی با هم ، و کمی تنقلات که همراه مان بود خوردیم و تقریبا بعد از ۴۵ دقیقه به سمت پایین حرکت کردیم و در مسیر برگشت برای ناهار در یکی از کبابی های همان محل اتراق کردیم و جایتان خالی کباب سفارش دادیم . اما باید بگویم که این کباب با آنچه ما در شهرها می خوریم خیلی فرق می کرد ، آنجاگوشت بسیار تازه بود در مسیر دیدیم که گوسفند را همانجا ذبح می کنند و از آن گوشت تازه کباب درست می کنند و از میهمانان پذیرایی می کنند ، گوشت بسیار نرم ، سبک و با طعمی متفاوت از همه گوشت هایی که ما در شهر می خریم .

کباب

بعد از ناهار به سمت رشت حرکت کردیم و زود به پایین رسیدیم ، هنوز وقت داشتیم ، دوست راننده ما پرسید به خانه می روید یا جایی دیگر مد نظر شماست ؟ هنوز وقت داریم ……

گفتم اگر جایی نزدیک سراغ دارید که خطرناک هم نباشد می رویم .

گفت : بله . یک جا همین نزدیکی هست که خیلی زیبا است ، می رویم آنجا .

دوست راننده ما مهربان و با حوصله بود ، وقتی از آن منطقه خارج شدیم وارد اتوبان شدیم و کمی به سمت رشت حرکت کردیم ، دوباره به سمت راست پیچیدیم و وارد یک روستا شدیم که بر روی تابلو نوشته شده بود شهر بیجار .

در امتداد یک رودخانه ( سفید رود ) تقریبا بزرگ پر از آب حرکت می کردیم ، جاده خاکی بود ، باران همچنان ریز ریز می بارید ، غروب هم شده بود و هوا به سمت تاریکی می رفت ،  دو طرف جاده را درختان بلند بدون برگ با شاخه های تنیده در هم پوشانده بودند ، هر چه از ده دورتر می شدیم انباشتگی درختان بیشتر ، رود پر آب تر و باران بیتشر می شد ، و تاریکی هوا در آن غروب یک حس رمز آلود به من می داد ، تقریبا ساکت بودیم و موزیک هم با صدای مهستی از ضبط ماشین پخش می شد و گاهی در مورد اینکه چه موسیقی گوش کنیم بین ما بحث می شد و در نهایت پریسا یک آهنگ معروف اسپانیایی برای ما گذاشت که من خیلی دوست داشتم اما نام خواننده و آهنگ را یادم نیست .

سپید رود

به انتهای جاده رسیدیم ، از ماشین پیاده شدیم یک سد بزرگ که در پشت آن آب بسیار جمع شده بود و گفته می شد آب شرب رشت و لاهیجان از اینجا تامین می شود .

یک چیزی را اینجا می بینی که اصلا قابل توصیف نیست ، دقیقا مثل معشوقی می ماند که تنهایی با آن عشق بازی می کنی و نمی توانی آن را برای دیگران شرح دهی به قول عرفا  « هو یدرک و و لا یوصف » ( آن قابل درک است ولی قابل توصیف نیست ) .

دریاچه

آنجا به هر طرف که نگاه می کنی دچار یک نوع مالیخولیا می شوی ، باران می بارد درختان پیچده در هم و دست هر کدام در گردن دیگری ، گویی به یگدیگر آویزان شدند ، لخت لخت ، بدون برگ و لباس ، گویی عاشقانه در هوا همبستر شدند و آب آن پایین مثل آیینه جلوی تخت ، همبستری درختان را از همه جا انعکاس می دهد .

یک لحظه می ترسی و فکر می کنی در یک عالم دیگر هستی ، و لحظه دیگر یاد فیلم های ترسناک آمریکایی می افتی که در جنگل ها ممنوعه تصویر برداری شده و انسان را یاد محل های ممنونعه می اندازد ، و در این میان تنها صدای دوربین من چیلیک چلیک می کند و من را به یاد خود و همراهانم می اندازد و پس از آن طرف صدای مهستی که شهربانو دیر است باید برویم .

باز هم باید برویم .

یادتان باشد که باید برویم ، و یادمان باشد که در دوران ماندن چه کردیم …………

 

با حترام

شهرانو احمدی ماشک

اسفند ۱۳۹۵

پسندیدم(۹)نپسندیدم(۰)
(Visited 128 times, 1 visits today)

دیگر نوشته‌های شهربانو

2 دیدگاه

  1. با سلام
    دوبار که واسه دیدن گل سوسن چلچراغ به داماش رفته بودم مسیر برگشت رو از چهار محل اومدم جای خیلی باصفایی بود ولی در مورد فلسفه نامگذاری نام چهار محل چیزی نمی دونستم.

    پسندیدم(۱)نپسندیدم(۰)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *